چرا افغانها نسبت به طالبان بی احساس شده اند ؟

 

تاریخ انتشار:   ۱۵:۰۱    ۱۳۸۹/۴/۲۶

کد خبر: 12263

منبع:

نسخه چاپی

روزگاری دکارت می گفت: « من هستم چون می اندیشم. » و این جمله او ضرب المثل عام و خاص شد. خواص که فیلسوفان باشد در این جمله که «شک دکارتی» یا «کوجیتوی دکارتی» اش نامیدند، یک نوع نقطه اتکاء و یقینی یافتند که اگر به هر چیزی بتوان شک کرد به وجود خویشتن نمی توان شک کرد. این جمله او برای عموم یک معنای نازلتری داشت و آن اینکه هر انسانی با ویژگی خاصی در جهان حضور دارد و حضور و وجود هرکس در شاکله، صورت و ماهیت خاصی تبلور پیدا می کند. یکی در جهان حضورش به وسیله سمت و شغل پزشکی معنا می یابد، او به عنوان یک پزشک در جهان و جامعه هست چون مردم به او رجوع می کند و او عهده دار سمت معالجه مردم می باشد و می تواند بگوید« من هستم چون معالجه می کنم.» و دیگری معلم هست و سمتش تعلیم خلق و یکی اندیشمند و تولید علم و کوتاه کردن راه جامعه به سمت اهداف. از این لحاظ وجود انسانها در جهان با ویژگی خاصی معنا می یابد و «حضور بی اثر» در جهان امروز به منزله «نبود» هست و به قول شاعر فارسی زبان، رمز بودن «موج» در همان بیقراریش هست و اگر موج آرام بگیرد دیگر نیست خواهد شد :
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
حضور در جهان امروزه برخواسته از «خود ارادیت» هست و ریشه در شناخت، فهم و اراده دارد. در چنین فضای دیگر «خود ارادیت» نابود شده و آدمی که جوهره اش و مقام «خلیفه الهی» اش که اراده و خود ارادیت هست از او سلب می شود. اقبال لاهوری در باره ظهور «خود ارادیت» در آدمیان و کشمکش بین انسان و و تقدیر، «خواست آدمی» را همسنگ «خواست خدا» در تعیین سرنوشت و مقدرات می داند و گویا اراده آدمیان خود، قلم خدا می باشد:
گفت ایزد که:« چنین است و دگر هیچ مگو»
گفت آدم که:« چنین است و چنان می بایست»
انسان از وقتی که به گوهر «خود ارادیت» رسید توانست مسئول و معمار سرنوشت خویش گردد و بر جبرهای محیطی، تاریخی و طبیعی غلبه کند و دستگاههای تلفن، تلویزیون، ماهواره ها و انترنت را اختراع کند و اندیشه اش را نیز از باورهای باستانی بازدارنده رهایی بخشد و و صفت خلاقیت خدایی در این خلیفه اش تجلی کند و به اصطلاح «علامه اقبال» در « محاوره انسان با خدا » بگوید :
تو شب آفریدی، چراغ آفریدم
سفال آفریدی، ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آیینه سازم
من آنم که از زهر نوشینه سازم
آری برای همه ملتها در این چند قرن اخیر عصر رقم زدن سرنوشت به دستان خود آنان بوده است، غربیان با همین باورمندی به اراده و باور جمعی، توانستند از اسارت «قرون وسطی» و عصر«تفتیش عقاید» با پرداختن هزینه های زیادی، تا خلق «عصر ارتباطات» سلوک کنند و به این کشف عظیم در ساحت علوم اجتماعی برسند که « freedom is not free » یعنی آزادی رایگان و بدون هزینه به دست نمی آید. ژاپنی ها و چینی ها نیز توانستند از اسارت سلسله های هزاران ساله امپراطوران به عصر طلایی پا گذاشته و سهمی در پیشرفت قافله بشری بگیرند و همچنین سایر ملل هریک به اصطلاح «شهید بلخی» در خلق«عصر مشعشع» سهم گرفتند، اما برای مردم افغانستان هیچگاه این هدیه الهی داده نشده که به عنوان یک ملت سرنوشت خودشان را رقم بزنند و بازهم به قول آن شهید سید اسماعیل بلخی :
« پخته شد میوۀ هر کشور و خام است اینجا»
دورانی که در آن به سر می بریم جفاهای عجیبی برای افغانها به ارمغان آورده. دورانی که در آن نفس می کشیم و زندگی می کنیم دورانیست سراسر طلایی و درخشان برای همه ملت ها و دوران سراسر یاس برای افغانها. عصر ظهور یک پدیده اسثنایی که در هیچ جای جهان ظاهر نشده، ظهورقدرت قانون گریزی که با تمام وجود، تمام امیدهای یک ملت و مملکت به سوی پیشرفت را از آن ملت سلب می کند و اراده ملتی را نابود نموده و آنان را از گردونه هستی عملا خارج کرده است. قدرتی که نوید دهنده بازگشت به اعصار تاریخی هست و ظاهرا تقدیر محتوم مردم تقدیر گرای افغانستان این است که این دوران طلایی را زیر چکمه های این قدرت سپری کند.
ما در این جهان که عرصه حضور آدمی هست و هر انسانی خود را با عملی و خدمتی به نمایش می گذارد دیگر از آن ملت پر طمطراق افغانستان و سرزمین پر آوزاه اش که روزگاری ام البلادش می خواندند اثری نیست که نیست. چرا که حضور مثبت با ویژگی خاص و مفید که وجه ممیزه و برجسته ساز آدمیان می باشد، دیریست که از میان افغانها رخت بر بسته و دیگر برای این ملت خصوصیت و صفت بارزی نیست که با آن صفت مشهور و علم شوند، جز صفت «عقبگرایی» و یا«قومگرایی». آری امروزه افغانها نیز می توانند بگویند:« ما نیز در جهان بزرگ حضور داریم چون زجر می کشیم و با یکدیگر مشکل داریم.» و یا عیان تر بگوییم، حضور داریم چون نیاز به کمک دیگران داریم و خودمان نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم و حضور داریم یعنی «سربار» هستیم، سرباریی که اقبال لاهوری چنین به تصویر می کشد:
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
زکارش جبرییل اندر خروش است
ز خاک ما دگر امت بر انگیز
که این امت جهان را بار دوش است
افغانها در جهان معاصر نوعی از حضور دارند که اگر برای رهایی آنان از سلطه طالبان و کمک، جامعه جهانی بیاید، هم به آمدن آنان ایراد میگیرند، هم به ماندنش و هم به رفتنش و در مقابل قتل افراد ملکی توسط آنان بزرگترین راهپیمایی ها و احساسات را بروز می دهند ولی در مقابل جنایات طالبان که هر روزه مسافرین را سر بریده و اطفال را از مدرسه و تعلیم محروم می کنند، دست به انتحار و... می زند، چه دولت و چه ملت هیچگونه واکنشی نشان نداده و نمی توانند بدهند، بلکه بدانان باج می دهند. سوالی که اینجا باید مطرح شود اینست که :«چرا افغانها بارها و بارها با شنیدن کشته شدن توسط نیروهای ناتو راهپیمایی کرده اند-که باید هم بکنند- ولی چرا هیچگاه در مقابل جنایات طالبان که از انتحار و انفجار وسربریدن پیر و جوان، ابایی ندارند تظاهرات نکرده و نمی کنند و دولت قانونی نیز در مقابل این قانون ستیزان کرنش می کند؟» شاید یکی از جوابهای پرسش فوق این است که دیگر افغانها در مقابل طالبان احساس بیگانگی نمی کنند وقتی موجود زنده¬ی با بیگانه¬ی روبرو می شود که با آن بیشترین حساسیت را دارد بیشترین واکنش را نشان می دهد یا با آو می ستیزد یا از او می گریزد و... ولی وقتی نسبت به پدیده یا موجودی حساسیتش را از دست داد دیگر واکنشی نشان نخواهد داد و برای او آن پدیده طبیعی شده است و ای بسا در نبود آن پدیده که بهش خو گرفته ناراحت و نگران شود.
همین مسئله را می توان در مورد نزدیک شدن دولت برخواسته از ارای ملت به دشمنان ملت و قانون، یعنی طالبان و پاکستان صداق دانست. امروزه دیگر از آن احساس و فرهنگی باستانی افغانستان که مولانا را می پرورید خبری نیست. مولانای که شعارش بود:
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
و اقبال لاهوری شاگرد معنوی مولانا چنین شرحش می دهد:
وای آن دینی که خواب آرد ترا
باز در خواب گران دارد ترا
امروزه حکومت افغانستان که آراء مردم و قوتهای جامعه جهانی را نیز پشت سرش دارد، در نبود طالبان احساس وحشت کرده و نسبت به آنان دلتنگ می شود و حتی اگر طالبان آنان را نخواهد او عاشق یک طرفه هست و به او خو گرفته است و بسان عاشقی که عشقش اورا نسبت به معشوقش «اعمی» و «اصم» کرده برای معشوقش غزل سرایی می کند و در حالت عاشقانه معشوقش را با همه خواص پارادوکسیکالش فریاد می زند. عشقی که می توان مصداق این شعر از مثنوی دانست :
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
ای عجب من عاشق این هردو ضد
اکنون دولتمردان ما، نسبت به مسلط شدن فرهنگ جهال و احمقان که مظهرش طالبان هست و انتحار را جزء اعمال مقدس میداند و حذف زنان و تضعیف دموکراسی را رسالت خویش می داند، بی اعتنا و بی احساس شده است و در دل می گویند «بگذار طالبان در راس هرم قدرت شریک ما گردد، به شرطی که «من فردی» از آنها آسیب نبینم.» فرهنگی که در آن تعیین سرنوشت وظیفه انسانی انسانها قلمداد می شد و قران کریم راجع به آن می فرماید:«ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم»( سوره رعد. آیه 11) و شرط تغییر سرنوشت را تغییر نفوس می دانست اینک در جامعه ما غریب شده است زیرا دیگر در جان، روح، روان و اندیشه ما تغییری بنا نیست به وجود بیاید، چه این که نویسندگان، اندیشمندان و دولتمردان ما متاسفانه همان کلیشه های قومی و قدیمی را با تمام وجود ستایش می کنندو کمترین گواه نظر به سایتها و مجلات افغانها است. بی اعتنایی نسبت به سرنوشت جمعی توسط دولتمردان، نشان دهنده سلطه¬ی فرهنگی است که دیگر نسبت به طالبان اعتنا و حساسیتی بروز پیدا نخواهد کرد و این همان چیزی هست که پیش از آنکه «طالبان» شکل بگیرد «اقبال لاهوری» خطر آن را در یافته بود و می دانست که اشکال نوینی از دین هست که توسط صوفی و ملا افریده شده است نه توسط خدا :
ز من بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
ولی تاویل شان در حیرت انداخت
خدا و جبرییل و مصطفی را
اکنون اقبال لاهوری زنده نیست تا ببیند که نوعی جدیدتری از دینداری هست که نه ساخته دست ملا هست و نه صوفی، بلکه ساخته دست «آی اس آی »همان پاکستانی است که به دروغ رهبر معنویش خویش را «اقبال» می داند و حال آنکه رهبر معنویش انگلیس هست. و بد بخت آن دسته از طالبان و دولتمردانی که به پاکستان اعتماد دارند و از آن دستور العمل می گیرند، چه اینکه از گمراهی دو چند برخوردار اند و با تکیه بر آنان می خواهند سرنوشت مردمی را رقم بزنند.
که تقدیرش بدست خویش بنوش
خدا آن ملتی را سروری داد
که دهقانش برای دیگران کشت
به آن ملت سروکاری ندارد

سید محمد فطرت دانشجو در رشته ارتباطات و رسانه در مقطع کارشناسی ارشد و فارغ التحصیل علوم دینی


نظرات بینندگان:

>>>   خیلی زحمت کشیدی تا چیزی نوشتی که در پایان ان از خود تعریف کنی معلوم است که میخواهی خوده معرفی کنی نه چیز دیگه هاهاهاهاهاه......

>>>   بخاطریکه پشتون هستند، پشتون ها هیچ وقت از آنها انتقاد نمی کنند و اقوام غیر پشتون هم گرفتار پیدا کردن یک لقمه نان هستند، آمریکائی ها شرایطی را ایجاد کرده اند که هر کس گرفتار جان خود است و از دیگران بی خبر.
غوری.........

>>>   حضور دوستان گرداننده و خواننده شبکه اطلاع رسانی افغانستان سلام علیکم.
بعد تا لحظه فعلی فقط اولین نظر را نشر شده و دوستی که اظهار نظر کرده اند خوشحالم از راهنمایی و ایرادشان و امیدوارم که ایراد مذکور تکرار نشود. البته عرض شود بنده در پایان مشخصات خودم را در حد اسم و تخلص گفته بودم و بقیه اش را ضمیمه نکرده بودم ولی دوستان ناشر این سایت به بزرگواری خودشان که مشخصاتم را از قبل می دانستند نشر کردند و در آن ایرادی نیست، به علاوه وقتی فرد داکتری تحت عنوان «داکتر » معرفی می شود کجایش فخر فروشی هست که فرد ماستر با مشخصاتش را بتوان متهم به فخر فروشی کرد. در ضمن از حضرت علی جمله ی معروفی نقل شده است که فرمودند «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال.»(به مطلب و خود گفته ها توجه کنید و سخن را مورد نقد و مطالعه قرار دهید نه گوینده اش را که ممکن است گرفتار پیشداروی شوید.)دانشجو بودن در این جهان بزرگ برای یک فرد افغان که هزاران فرد برجسته تر از خودم را می شناسم، مقامی نیست که مناسب فخر فروشی برای خودم بدانم. بنده نه آنقدر عقده حقارت دارم که بخواهم از خودم تعریف کنم و نه در صدد اعلام کاندیداتوری و کسب مقام خاصی هستم که بخواهم خودم را معرفی کنم. البته دوستانی که ژرف نگر هستند به خوبی می دانند که حرف حق زدن در این غوغا سالاری بیش ار سود رساندن به گوینده اش هزینه و ضرر احتمالی دارد و به همین دلیل عده ی با نام های مستعار و هویت غیر واقع حرف هایشان را ادا می کنند و عده ی هم زبان در کام فرو برده و معتقدند که کار از اثر گذاری سخن گذشته و تسلیم جبر زمانه و سکوت باید شد و این شعر حافظ را می خوانند که
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
در زمانه ی که اظهار درد و ناله عرض خود بردن و زحمت مخاطبین داشتن هست سکوت نیز دشوار است و گرچند گوینده پیشاپیش می داند که سخن بی اثر هست ولی چون هنوز معتقد به این شعر مولاناست می نالد آنجا که مولانای بزرگ می گوید:
کوشش بیهوده به از خفتگی
کاش در کشور ما که همه هویت شان را در نقاب و وارونه کرده است فضا شیشه ی شود و همه با همه مشخصاتش مسئول گفتارها و کردارهایش شناخته شود و مخاطبین بدانند که گویند در چه سطحی هست و کلامش چه نقطه قوتها و ضعفها ست و بیانگر چه دردهای می تواند باشد.
بنده امیدوارم سایر دوستانی که اظهار نظر می کنند محتوای مطلب را مورد نقد قرار دهند و بدانند که نوشته ها از روی درد و رنجی هست که جهان امروز بر ما افغانها تحمیل کرده، مارا سودایی و بیقرار و به چشم جهانیان خوار وتحقیر نموده و به طور کل، از داشتن همه افتخارات یک ملت بالنده محروم کرده است. در ضمن جا دارد که شعر آخر مطلب را که از «علامه اقبال» هست در اینجا اصلاح نمایم زیرا مصراعهای دوم و چهارم به جای اول و سوم نشسته است و درستش این است:
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
با احترام. فطرت

>>>   سید محمد عزیز م تریاک بیسار کشت کردی بس است پشتون ها دهقانت است اخر خودت هم تریاکی مشی
از پنچشیر

>>>   وقتی بدبختی ومصیبت ما را به گبریه وفریاد آورد آنوقت بیدار خواهیم شد ولی آنگاه دیگر بسیار دیر خواهد بود .

>>>   برادران محترم بيايد شخص را مورد انتقاد قرار دهيم نه قوم ، مليت ، سمت ، مذهب برادرن محترام اين عمال ناشايسته شما خلاف دين مقدس اسلام است ايا پشتونها نميتواند شما را توهين کنند ايا از يک برادر پنچشيری نميتواند بپرسد که غلام بچه کی بود و چی کار های را برای پشتونها انجام می داد ايا يک پشتون نميتواند از من بپرستد که اقای تاجک در حکومت هفت سال خود چی کر ديد به جز چور غارت کشتار دست جمعی .... فحشا کدام کار خوب را کرديد من ....
ايا يک پشتون نميتواند از يک بدخشي بپرسد که اين ..... خانه سرک ١٣ سه دهم خوشال خان ار پسر استاد ربانی است يا ز يک پشتون ، برادران محترم يک مثل عام در وليت تخار داريم که ميکند که الکين سايه خود را نمی بيند اين و احقيقت هست من از مسؤل اين ويب سايت جدا خواهيش ميکنم که به اصطلاح شما نظريات بيننده های شما که در حقيقت توهين يه يک ملت است نه يک تبصره بدست نشر نه سپاريد هر رسانه مکلف هست بخاطر وحدت ملی کار کند .
با عرض احترام
تخاری از کشور چين شهر کانجو
نوت : برادران محترم من افغان هستم زبان مادری من هم دری هست و من افتخار و احترام به تمام مردم افغانستان دارم .

>>>   اخر طالبان مثل پشه هست از بس که بیژ بیژ کرده دیگر مردم بی خیالش شد.
یک با حال

>>>   فطرت عزیز سلام نوشته زیبای تان را خواندم لا اقل برای من خیلی جالب بود .امیدوارم نوشته های بعدی تان را بتوانم بخوانم موفق باشی خدا حافظ

>>>   سلام و عرض ادب خدمت تمامی کارکنان شبکه افغان پپر.
و من به نوبه خودم از این برادر افغان تشکر میکنم که برای آگاهی ملت اینقدر زحمت کشیده است.
واقعا داشتن چنین شخصیتی برای کشور عزیز ما افغانستان یک ثروت الهی است.
از بارگاه ایزد منان سلامتی و موفقیت را برایت آرزو میکنم.
سید محمد امیری .لندن


مهلت ارسال نظر برای این مطلب تمام شده است