با تخريب زبان فارسى، پشتو توسعه كيفى نمیابد
چرا توليد فكر در جغرافياى پشتون لاغر و نحيف است؟ چرا كتاب نويسى و كتاب خوانى در بين پشتون ها در سطح تاجيكان و هزاره ها قرار ندارد؟ و اگر است، ثمره اى آن چيست و كجا است؟ 
تاریخ انتشار:   ۱۰:۴۳    ۱۳۹۹/۱۲/۲ کد خبر: 166368 منبع: پرینت

چرا نخبگان فكرى و فرهنگى پشتون، نسبت به غنا، بارورى و بالندگى زبان پشتو يا به بيانى ديگر به امور فكرى و فرهنگى توجه و تمايلى ندارند؟ بل مشغوليت انحصارى آنها را يا نظامى گرى و يا اشتغال به سياست تشكيل مى دهد.

زبان فارسى و پشتو، دو زبان رسمى كشور ما است كه بيشترين گوينده را نسبت به ساير زبان ها در سطح كشور دارند. از گذشته ها بدينسو در كنار ساير تضاد ها و تعصبات، رقابت ها و كشمكش هاى زبانى نيز در بين مردم ما وجود داشته كه در سال هاى اخير شدت و اوج بيشترى كسب كرده است.

سوگمندانه كه سياست هاى غلط زبانى دولت هاى پشتون محور نه تنها باعث بارورى و بالندگى زبان پشتو نشده، بلكه به رقابت ناسالمى ميان دو زبان رسمى كشور دامن زده. نتيجه چنان شده كه گويندگان هر زبان، در عوض كار و سرمايه گذارى روى غنى شدن زبان خود، به تخريب زبان ديگر پرداخته اند كه دعوا ها روى پوهنتون و دانشگاه اوج ابتذال اين تنش ها است.

حقيقت مسلم آن است كه به دلايل معين و مشخصى زبان فارسى درى به تناسب زبان پشتو از قدمت، وسعت و غنامندى بيشترى برخوردار است. كتب و فرآورده هاى فكرى بيشتر در آن سراغ ميشود و اين پُر بارى و غنامندى مرهون تلاش صرفاً فارسى زبانان نبوده، بلكه ثمره و ماحصل سعى انديشمندان بسيارى از ساير اقوام و نژاد ها از جمله هموطنان پشتون ما نيز بوده است.

در اين سال ها، همواره از طريق رسانه ها و شبكه هاى اجتماعى مى بينيم و مى شنويم كه هر هفته و يا هر ماه يكى دو كتاب در عرصه هاى مختلف سياسى، دينى، ادبى، شعر، خاطرات و... به زبان فارسى درى رونمايى مى شود و به بازار عرضه ميگردد. بدون شك برخى ديگر از كتب بدون رونمايى و سر و صدا در معرض مطالعه خوانندگان قرار ميگيرد. اما به ندرت شاهد چنين روندى در زبان پشتو هستيم. يا حداقل من آگاهى از آن ندارم. چرا فرهنگيان پشتون چنين رويكردى ندارند؟ چرا به نوشتن كتاب به زبان پشتو مبادرت نمى ورزند.

بى ترديد زبان پشتو مثل هر زبان ديگرى ظرفيتِ غنا و بارورى را دارد. صد البته كه ارتقاى كيفى و بالندگى هر زبانى مستلزم كار مستمر فكرى و فرآورده هاى ناشى از آن است كه بايد روشنفكران پشتون به اين مهم توجه نمايند. مسلماً با تقويت و غناى زبان پشتو، عرصه براى زبان فارسى درى نه تنها تنگ نميشود، بلكه در آنصورت صاحب دو زبان غنى و معتبر خواهيم بود. واقعيت مبرهن آن است كه با تخريب و محدود كردن زبان فارسى نيز، زبان پشتو برگ و بار فرهنگى و توسعه كيفى نخواهد يافت كه برخى با اين رويكرد غلط، نابخردانه آب در آونگ مى كوبند.

من نه تنها به زبان شيرين پشتو علاقه دارم، بلكه بدليل زندگى در ساحات پشتون نشين و داشتن دوستان عزيزى از قوم پشتون، آشنايى نيز با آن دارم و مكالمه نيز ميتوانم. اما پرسش ام از فرهنگيان پشتون اين است كه چرا توليد فكر در جغرافياى پشتون لاغر و نحيف است؟ چرا كتاب نويسى و كتاب خوانى در بين پشتون ها در سطح تاجيكان و هزاره ها قرار ندارد؟ و اگر است، ثمره اى آن چيست و كجا است؟

آيا ظهور و بروز گروهك هاى جاهل و نادانى چون طالبان از بستر جغرافيايى پشتون و يا پابندى به خرافات و سنت هاى ناپسند اجتماعى و صد ها معضل ديگر نظير افراطيت، مواد مخدر، خشونت و و برخاسته از كمرنگ بودن چراغ دانش و معرفت و دورى يا ناآشنايى با جوامع مدرن و مظاهر زندگى مدنى نيست؟ البته اين بمعناى انكار ارزش هاى عديده و عنعنات پسنديده در بستر اجتماعى قوم پشتون نيست.

محمد عارف منصوری


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
زبان فارسی
زبان پشتو
نظرات بینندگان:

>>>   پشتوزبان ها تا هنگامی که فکر تخریب و تضعیف دیگر اقوام بلحاظ فیزیکی سیاسی فرهنگی لسانی باشند دودش به چشم خود ایشان میرود با تقلب و انتحاری یا با حملات به زبان و فرهنگ و تمدن مطمین باشید خودشان ضربه می‌خورند همه چیز در دست خداست و خداوند سنتش این چنین است هرکس بالای دیگران ظلم و ستم کند خودش را وامانده و بیجاره میکند.
ما برای پشتون ها بد نخواستیم و نخواستیم هویت آنها را جعل کنیم اما آنها برای ما بدخواه بودند و خواستند هویت ما را حذف کنند و اوغانیت خود را بالایمان تطبیق کنند اما قطعا شکست خورده و باز هم شکست خواهند خورد چون نسل نوین مردم و جوانان ما باز آگاه تر میشوند.
فقط خود را منفور میسازند و تفرقه و دشمنی در کشور جور میکنند.
از قدیم میگویند چاه کن خود در چاه است
چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی
ریحانه بانو

>>>   خلاصه پشتو قدامت ندارد به زعم شما دری قدامت دارد چی پروادارد توخوش باش پشتو خراب دری خوب مه خراب تو خوب خوش شدی
دری هم ازماست وپشتو هم ازماست دربین اینها هیچ فرقی موجود نیست تو خوب توخوش مه هیچ تشویش ندارم تو هم تشویش نکو وراجع به مسایل کلان دیگرفکرکو برادر

>>>   تشکر از نویسنده محترم شما درغم زبان پشتو نباشید شما زبان دری رااز عربی واردو نجات دهید زبان وسیله افهام وتفهیم است نه سیاست
ګیلانی

>>>   پشتو تولنه برای توسعه لغوی لسان پشتو،یک تعداد لغات های جدید ساخت،اما بعضی اشخاص بالایش ریشخندی کردند. لسان دری.
پشتو تولنه غرض غنای واژه های زبان پشتو،مجموعه یی از واژه های جدید را ایجاد کرد که متاسفانه مورد استهزا یک تعداد مردم قرار گرفت. زبان فارسی
این لغات ها و یا وازه ها قرار ذیل هستند:
رادیو:غز دبلی.
تنبور یا دنبوره:شرنگ سوتی.
تلویزیون:مخ دبلی.
کچالو:زمکنی سیب
سیب :هوایی کچالو.
وغیره.

>>>   هههه همو چهار کتابی هم که پشتون ها منتشر می کنند ترجمه کتاب های فارسی است. بخصوص کتاب های علمی و بخصوص دیکشنری ها.مثلا کلمات فارسی دیکشنری انگلیسی به فارسی را به پشتو ترجمانی می کنند می شود دیکشنری انگلیسی به پشتو!! وضاحت دارد که علت صرف بیسوادی است.

>>>   چرا در کشور که دو زبان رسمی است نام یک نهاد دولتی به زبان پارسی دری نیست ؟؟ به انگلیسی هندی فرانسه ای عربی است اما به زبان مردم بومی این سرزمین نیست ؟؟ چرا ؟؟ اسناد ناملی تان به همه زبان های یاد شده است اما به زبان پارسی دری که زبان مردم بومی است نیست چرا؟؟

>>>   در کجای این جهان پول یک کشور به نام یک قوم بدوه است ؟؟ حتی نازی های آلمان هم چنین کاری نکردهند چرا پول کشور ما به نام قوم افغان است؟؟ قوم پرستی هم اندازه دارد

>>>   ایا شما فارسی زبان ها میتوانید، یک کلمه پښتو درین سایټ فاشیست فارسی بطور نمونه برای ما نشان دهید! اګر ما یک جمله به زبان پښتو بنوسم، شما حاضر استید انرا نشر کنید؟ که البته نه! این شما فاشیست هااستید که هم تعصب لسانی و هم تعصب قومی رادامن میزنید.

>>>   پشتو تا صد سال دیگر منقرض میشود...
تولید علمی و فرهنگی و نوشتاری از ان خود ندارد.
هر چه هم که تا الان دارد ترجمه کتاب های فارسی است.

>>>   دیکشنری انگليسى است. "فرهنگ" نخست زبان پارسى باستانى "پرهنگ" ناميده مى شد; به گونه اينکه فرسنگ پرسنگ ناميده مى شد.پرسنگ (فرسنگ ) معرب "فرسخ" (زبانهاى سامى مانند عبرى و عربى همخانواده زبانى دبيره ها و يا آوازها يا آهنگ هاى -گ - ٬-پ- ٬-چ- و -ژ- را ندارند.
ريشه واژه دو ويشه* فرهنگ
* واژه "ويش" در زبان پارسى باستان و ژنداوستا پارسى ميانه و يا پارسى پهلوى "بار"٬ "برخ"٬"بخش" و "بيدار" معنى مى داد.
"ويش" زبان پارسى باستان و پهلوى بادبيره هاى ميخانى و ميخى و آرامى (ارمنى) ٬ اشک يا اشکانى و پارسى باخترى ٬ دبيره کوفى و بلاخره با تحميل دبيره عربى (پس از برگردان دبيره اى عربى در دبيره سازى و درست سازى براى آوزهاى زبانهاى ايرانى) در پشتو باقى ماند و در پارسى نو معرب شده دبيره تازيان يعنى فارسى نابود شده و کلمه "فارسى" از سوى دوهمنامان ظاهر خان افکونى (معرب اپگونى) حاکمان فر و هنگ ستيز پشتون در سال ١٩٦٤ ميلادى پس شد و بجاى آن "درى" گذاشته شد
. البته که ويش در نام درويش در پارسى باستانى و ژند و پاژند پارسى پهلوى وميانه وپارسى با تحميل دبيره عربى زنده است. درويش موبدان و مغ هاى و يا مگانها و يا مغان و مغينه هاى سرودهاى زردشتان بودند که با اسپند و در دادن منقلک خويش را با آذر و آدر وآتش مقدس زردشتى به ميدانها و در به درخانه ها و آهين جديد مردم را بيدار مى ساختند: مقايسه نمايد با سازمان ويش ځلميان
زبان پارسى درى (دررى بخوان و در گرفتن آذر و يا آتش) زبان زردشتيان است که آهين زردشتى را هخامنش تا بهرام گور زردشتى در آريانا و اران و ايرانشهر پهن و گسترش داد.
1- واژه فرهنگ به عنوان "نويسه گاه" نخست براى روشن اندازى و فهميدن واژه هاى زبان مادرى بود. "نويسه گاه" تخته سنگ و يا پوست يا ژند بود تا اختراع کاغذ و مکتب (جاى نوشتن) و کتاب (آنچه كه در آن چيزى نوشته مى شود)
برگردان و گوناگونى برگردان ها
* برگردان دبيره اى از يک زبان به زبان خارجى: فرهنگ : Pharhang (به انگلیسی: Transliteration or Transcription) اصطلاحی در زبان‌شناسی است نویسه‌گردانی لغتنامه اى) که دبيره زبانهاى از يک خانواده زبانى را به خانواده زبانى ديگر برگردان رونويسى مى کنند . من اين را "دبيره گردانى" پيشنهاد مى کنم.
* برگردان واژه ها از يک زبان به زبان ديگر برگردان يک واژه و جمله و متن از يک زبان با همين دبيره به دبيره زبان ديگر ( شخص زبان ديگر محتوا ، کیفیت کميت زبانى را با تمام حواس خود همان واژه را درک و بفهمد. (يعنى بسوى صد در صدى فهميدن ) بگونه مثال مادر پدر خواهر برادر.
(به انگلیسی: ; Translation - آلمانى:Übertragung oder Übersetzung تورکى عربى: ترجمه و ترجمان)
واژه هاى زبان بافناورى سامانه اى فرهنگى مانند خواندن پر و مداد و نوشتن در تخته سنگ و يا پوست يا ژند (درفش يا پارچه ) در کاغذ پرورش تکامل نمود با دبيره هاى محدود واژه ها زيادتر و جمله سازى نامحدود شد.
فرهنگ (لغت) نوشتن با قلم و پر و نى واژهها را جاودانى ساخت و زبان و ادبيات را از يک قله به قله ديگر اوج وجلال وعزت دانشورى داد.
که پرهنگ در زبان پارسى باستانى بوده مانند فرسنگ که پرسنگ گفته مى شد.
واژه پر: امر پريدن است
* پر (بخوان پرر تشديد پرّ) پر مرغ که نماد نوشتن
* پر نماد جلال و شکوه و بلندى
و
* پر نماد سر تاج شاهان* پر نماد خرد Prudentia عقلانیت یا خردورزی ادراکی است که با آن می‌توان به‌طور خودآگاهانه معنی‌ها را درک کرد، منطق به کار برد، واقعیت‌ها را سازماندهی کرد یا صحت آن‌ها را بررسی نمو
پر (بخوان پرر تشديد پرّ) پر مرغ که نماد نوشتن و نماد جلال و شکوه و بلندى است و پر در تاج شاهان

پريدن معنى فرار کردن پرندگان وانسانها هم معنى شد و حتى رنگ چهره اش پريد ; برف پريد.
در زبان پارسى به دبيره عربى "فر" (فرار کن.
* بلى زبان فرهنگ است
* زبان فرهنگ را مى سازد
* زبان فرهنگ را مى نگهداى مى کند

«فرهنگ» مجموعه آداب و رسوم، مجموعه علوم و معارف و هنرهاى كتابى شامل لغات يك يا چند زبان و شرح آن ها، علم و دانش و ادب، ،آموزش و پرورش را، فرهنگ مى نامند.
کولتور آلمانى و لاتين و کلچر انگليسى پرورش دادن زمين کشاورزى است : مصدر کولتويرين با پاکسازی ، آبیاری یا زهکشی (زهکشی : خارج کردن آب اضافی از زمین تا دانه خراب نشود) آن را برای استفاده های کشاورزی مناسب کنید. به انگليسى ارگى کلچر
* هنرهاى هفتگانه فرهنگ
«فرهنگ مركب از «فر» (جلال و شکوه و خرد ) «هنگ» نيرو و پاس يعنى پاسدارى از جلال و خرد.
اصطلاح «هنگ» از واژهٔ «سرهنگ» پارسی میانه ساخته شده است،و در ‌پارسی باستان « پیش‌برندهٔ و پاتى (پشتيبان ياپاسبان جلال ) در زبان‌های پارسی میانه و سغدی هم به معنای سرور سرهنگ» به کار می‌رفته است در از دیر باز «هنگ» «سپاه» پارسی میانه نيرو.

تقویت زبان پشتو نمی تواند در تضعیف زبان فارسی صورت گیرد. حاکمان دولتهای پشتون از هر شيوه ، وسیله ، امکان و فرصتی قابل تصور ديکتاتورى فاشيستى برای تضعیف و مبارزه عليه زبان فارسی سؤ استفاده کردند. بگونه نمونه حاکمان افغانپشتون از سياست "شلاق تازيانه اوغانه " تا پيکش "شربت در پيمانه " کوشيدند غير پشتونان را وادار سازند در تدريس تحميلى زبان پشتو شرکت نمايند. اما به هدف نرسيد.

بهترین راه برای فرهنگ (هر دو به عنوان كتاب لغات) و همچنین به عنوان كل ارزشهای فرهنگی در همه ، انواع ، روش ها ، دانش ها ، حقایق و واقعیت های همه توانایی ها ، ، مهارت های كلی و عالی انسان ،شکوه و وقار همه این مواردی که انسانهاایجاد کرده اند فرهنگ نامیده می شود.
پشتو
بنابراین ، برای زبان پارسی نو، تاریخ واژه های پارسی باستان و پارسی میانه باید گرفته شود .
حاکمان پشتون واژه سازى با زبان پشتو نمود بگونه مثال ماه ها پشتو ; دفترها پشتو; اسام با پسون تون پشتو; نامها و درجات علمى و اکادمى دولتى پشتو و لغتهاى تازيان عرب پاکسازى وبه
پشتو; درجات ارتش نظاميان و سپاه يان پشتو; وغيره و غيره
افغانسازى و پشتوسازى به سرعت عجيب و غريب پيش مى رود. تفرقه قومى به شدت پيش مى رود با قانون اساسى کرزى اقوام و زبانهاى بيرون شد که همين اقوام غير پشتون به زبان پارسى بهتر گپ مى زند نسبت به زبان مادرى خود ( هزارگى و گوجر و پشه اى و اوزبيکى و تاجيکى.
اسم فارسى رسما حذف شد.
واژه هاى "زبان درى" دولت پشتون کاهش مى يابد.
راه بيرون رفت:
دوباره فعال شدن و ساختن واژه هاى پيشينه اى پيش از حذف پارسى و گذاشتن درى!درى اسم زبان نيست بلکه صفت است.
درى باستانى و درى ميانه و درى نو وجود ندارد.
ناميدن درى يک باد بد بو از نشيمندگاه دربارمحمد ظاهر خان و نخست وزيراش عبدالظاهرخان بالا شد از ميليونها بار نوشتن و ناميدن پارسى ناديده گرفته شد و ٢١ بار چند شاعرى زبان پارسى را با دربارى و مخفف توصيفى درى ناميدند. از تسميه جز به کل رفتند.
از دانشمندان خواهش مى نمايم که واژهاى ناب پارسى باستانى (هخامنيش )و پارتهيان٬ پارسى باخترى و ساسانيان و ژند اوستانى و يا پارسى ميانه را
بنويسند. همانطور که مردم و ملت های دیگر این کار را کرده اند. لغت سازى در پشتو گسترش و در فارسى کاهش مى آيد. پاسوال پشتو حق و پاسدار پارسى ناحق. "گپ " (پارسى باستان گفتن) و گرپ (گرفت).
به عنوان مثال گراپ و شکاف پاسى و يا پاثى (پاسدار٬ ٬سپاه نگهدار ) امنيت و حافظ و محافظت عربى اند.

>>>   ( تاریخ پنجهزارساله) !!! هههه۰۰۰
تا سه صد سال پیش رسم خط نداشتند و نان خوردن خود را یاد نداشتند، حال از پشت شتر پاهین شده و دعوای ( تاریخ پنجهزارساله) و حاکمیت کُل دارند۰ حتمن در پته خزانه خوانده اند۰

>>>   به یاد زنده یاد قهار "عاصی"
پارسی
گل نیست ماه نیست دل ماست پارسی
غوغای که ترنم دریاست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش می کشد
رو بر مراد و روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشعر از سند تا خجند
آیینه دار عالم بالاست پارسی
تاریخ را وثیقه سبز شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانیان پاک
چتر شرف چراغ مسیحاست پارسی
تصویر را مغازله را و ترانه را
جغرافیای معنوی ماست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پیدا بود از این که چه زیباست پارسی
بانگ سپیده عرصه بیدار باش مرد
پیغمبر هنر سخن راست پارسی
دنیا بگو مباش بزرگی بگو برو
ما را فضیلتی که ما راست پارسی
زبان فارسي
چون شکر:شیرین و،چون گوهر:زبان پارسی ست
فارسی،فرهنگ و آیین و نشان پارسی ست
آنچه از توفان و از باران نمی یابد گزند
کاخ فردوسی،خدای شاعران پارسی ست
بر سر یاران افغان و بلوچ آذری
شاخ پر بار زبان پرتوان پارسی ست
وحدت کرد و لر و تاجیک در ایران زمین
از زبان مشترک با دودمان پارسی ست
گرچه گوید همدلی از همزبانی خوشتر است
این زبان حبل المتین همدلان پارسی ست
این زبان مادری همچون نشانی از پدر
خار چشم ناتوان دشمنان پارسی ست
واژگانش در هجوم گویش بیگانگان
پاسدار گویش گویندگان پارسی ست
در بهارستان میهن،صد نگارستان بپاست
جای جای خاک پایش بوستان پارسی ست
چون سه رنگ پرچم سبز و سپید و سرخ ما
جایگاهش قلب مردان و زنان پارسی ست
خانه ی ایرانیان پاینده و جاوید باد
تا که جاویدان زبان جاودان پارسی ست
از دکتر شاهین سپنتا
«»«»«»
من زبان پارسی را پاسداری می کنم
و بیان خویش را فرهنگ داری می کنم
خون دل خوردم مدام و باسرشک دیده ام
گلشن باغ ادب را آبیاری می کنم
من زبان پهلوی را خوانده ام دّر دری
واژه های ناب آنرا ساختاری می کنم
شهر یاران ادب را می نهم ارج گران
هر یکی را هرکجا حرمت گذاری میکنم
چون زبان ماست گنج معرفت اندرجهان
احترازاز فحش وطعن وجعلکاری میکنم
من به حرف نابکار دشمنان بی ادب
چون گذشته صبر دارم، بردباری میکنم
الامان از شهر نو و الحذر از شعر نو
من بخود کی صیغه تقلید جاری می کنم
کاخ ایوان ادب را آب و رنگ تازه یی
با سرایش های نغز آیینه داری می کنم
ژاژ خایان را به نام عشق میسازم ادب
بازبان پارسی مردم مداری می کنم
می زنم بر فرق هر یاوه سرا چوب ادب
از حریم ملک معنی پاسداری می کنم
نیست مداحی و فحاشی مرا در شآن لیک
من ازین فرهنگ حس شرمساری می کنم
مینهم مرهم به زخم مردمان ملک و دین
التیام درد ملت زین مجاری می کنم
می برم رنج یتیمان از بلای صلح وجنگ
درد مندان وطن را غمگساری می کنم
هست صلح و عشق جاری در زبان پارسی
هر جماعت را به لطف مهر، یاری می کنم
دوش با شمشیر تیز و حال با خون قلم
گلزمین فارسی را آبیاری می کنم
واجب آمد پاسداری از زبان فارسی
این وجیبه را ادا با لطف باری می کنم
بهر تحکیم بنای دین انسان ساز خود
معنی فرهنگ را در ملک جاری می کنم
در کویر خشک آفت دیدۀ این مرز و بوم
لاله شعر دری را سبزه کاری می کنم
در ثقافت می نمایم کار های بی نظیر
حرف و املا غلط ویرا ستاری می کنم
بهر برپائی رستاخیز فرهنگی چنان
اهل علم و معرفت را یار یاری میکنم
تا بروید در نهاد ما درخت معرفت
کار فرهنگ و هنر را افتخاری می کنم
زنده گی بی فهم ودانش آرزوی ما مباد
نو بهار معرفت را گل عذاری می کنم
تا که پیرایش شود دّر دری در میهنم
بانی اندیشه مشق ابتکاری می کنم
کاخ بنیاد ستم را مضمحل خواهم نمود
آب را در جو یبار عدل جاری می کنم
عهد من با "آریازاد" است تا روز پسین
این وطن کی طمعه گرگان هاری می کنم
آنچه دراین مملکت از جور بد اندیش رفت
سالها بینی برایش سوگواری می کنم
هر که پا را کج نهد او را نکوهش می کنم
از کیان ملک جم من پاسداری می کنم
ادعای بیش و کم از "ما ومن" درکشورم
بهر آمارش چنین لحظه شماری می کنم
من که آز آزادگـــان سرزمین خاورم
کی به اهریمن دمی هم سازگاری میکنم
دست بی فرهنگ دشمن بشکنم باردگر
حامیانش را زهر صحنه فراری می کنم
طالب آدمکـــش و میهن ستیز قرن را
خاک پای قهرمان با استواری می کنم
کی بسان نوکران اجنبی در مملکت
چاکری و بردگی و سر سپاری می کنم
مسخ بنمودست همین بیگانه ها تاریخ ما
من خراسان را زهر جرثومه عاری میکنم
نی یمین ونی یسارم، نی سیاه وسرخ رنگ
موکب آزادگی را جان نثاری می کنم
مدعی را گو اگر داری تو از مردی نشان
بین که در میدان رزمت چون عیاری میکنم
می نوازم مردم با علم و با فرهنگ را
دشمنان را سر دچار شرمساری میکنم
رنگ ما را کرد ه طاغوت زمانه زار وزرد
قطع بنیاد شر و طرز شراری می کنم
ما چسان تخریب میراث نیاکان بنگریم
باچنان ذلت کجا،کی بردباری می کنم
دشمنان مملکت غرق اند در ناز و نعم
من، که قــوت لایموت نان جواری میکنم
ریشه های جهل راهرجای میبایدکشید
جهد و پیکاری به هر لیل و نهاری میکنم
برسر آنم که گر روزی شود در مملکت
کار را بر اهل کارش واگذاری می کنم
در ره عشق وطن تا زنده باشم هرکجا
جانفشانی مینمایم،جان نثاری میکنم
خواهمی امن وامانی از برای کشـورم
من نکوهش حمله های انهاری میکنم
دارم ایمان متین و اعتقاد راستین
زین سبب از ناکسان پرهیزگاری میکنم
فارسی و تاجکی گوییند و یا در دری
هرکسی منها کند من بی قراری میکنم
نیست فرقی در میان لهجه هایی دلنشین
من به لطف لهجه های خویش کاری میکنم
فارسی چون عروةا لوثقی ابنای وطن
این حقیقت را بیان و کامگاری می کنم
همدلی ازخود مگیر ای همزبان نازنین
زنده این دوران نو را همچو پاری میکنم
همزبانا! گر تو باشی همره و همکارمن
دانش و اندیشه را هم پایداری می کنم
در تقابل با دسایس های اعدای وطن
دایمآ تآکید بر وجدان کاری می کنم
گر"من" و "تو" "ما" شویم وروزآید باهمی
کشور ماتمسرا را باغ باری می کنم
باز هم با معجز فرهنگ انسان ساز خود
کار هـــای جاودان و ماندگاری می کنم
عظمت پارینه فرهنگ را در هر زمان
از خداوند توانا، خواستاری می کنم
گفت اندر جمع یاران با صراحت قادری
کز زبان پارسی، خود پاسداری میکنم
»«»«»«»
شعری از بهار" سعید"
اندیشه را بیان گواراست پارسی
هر واژه یک نگینه ی گویاست پارسی
از هر دهن ز بسکه دل انگیز می چمد
گویی سروش بردن دلهاست پارسی
شبها نیوشه، کودک گهواره ی مرا
شیرینی ترانه ی فرداست پارسی
برخاست از «دهار» و پراکند هر کنار
بس پهنه را هنرکده آراست پارسی
آوازه ساز بلخ و سمرکند و دامغان
شیراز و غزنه ، توس و هریوا ست پارسی
فردوسی و سنائی و حافظ وَ مولوی
بیدل ، خیام و رابعه ی ماست پارسی
از رودکی و حنظله تا روزگار من
آمو ترین سروده ی دریاست پارسی
پیشینه ی ترا ز چه آغاز سر نهم؟
زیرا هزاره هاست که برپاست پارسی
نازم به یادگار نیاکانیم، نگر
پیداست هر چکامه که زیباست پارسی
برگیزه ی شناسه ی من، وخش چامه ام
ای خوش که سرزمین مرا خاست پارسی
پرپر کنم درود، « بهارِ سعید » را
در پیش پا اگر که پذیراست پارسی
«»«»«»
نباشـد زبانـی چنیـــــن، پـارســــی
به دنیــــا چـو دُر ثمیــن «پارســــی
چــــو دیگــر زبانهــــای این ســـرزمین
تـو باشـی بلنــــد و وزیـن، پارســـی
به انگشــــتر شعـــر و نـثــر زمــــان
تـویـی پـُر صـلابـت نگین پارســــــی
نــموده ز روی حســـد، بـنـگـــــــرم
بـه راهِ تـو دشمـن کمیــن، پارســی
ولیـکــن نـبـاشـــد تـرا هیــــــچ بـاک
چو هستی تو حبلِ متیــن، پارســـی
تـو باشـی هـمان مشـــعـلِ تـابـنـاک
که هستی و بودی چنیــن، پارســی
شـــــب و روز در راهِ خـــــدمـت تــرا
همــــه پُـر تلاش و امیـن، پـارســـی
مــرام همـه، حفظ شـــــأن تـو است
ازیـن رو نباشم غـمین، پـارســــــی
بـرای بیــــانِ مـــــــرامش «فــــروغ»
به تو وامــــــدار و رهین، پارســــی
امیرفروغ
«»«»«»«»
سه تن و سه شاخه از يک ريشه ايم
هم زبان و هم بن و هم پيشه ايم
توس و بلخ و سغد و شيرازيم ما
از پدر يک، مادر انبازيم ما
اين زبان در کوه پامير آن بود
در دماوند پارسيان را جان بود
بلخ را با ناصرش حجت نمود
رودکی را يار با عزت نمود
سعدی و حافظ را ياد آوريد
با حکيم توس دل شاد آوريد
ما يکی و ما يکی و ما يکی
می شويم باز هم يکی گرديم يکی
اين قلمرو خطه مايان بود
خطه شاهان با ايمان بود
راز جم را کی توان از ياد برد
کورش دانا گرا را داد برد
شاه سامان کيست ؟ برگو ای پسر
از سنايی تا به مولوی گذر
»«
سرودهمبستگی فارسی زبانان
«»«»«»«»«»
زبان پارسی گيتی نورد ا ست
به زيبايی و واژه سازی ، فرد است
زبان ملی آزاده گان است
زبان عشق و عرفان و نبرد است
نوای مولوی ، روح سنايی
صدای نازش مردان مرد است
ز دوران کهن تا عصر حاضر
حکايتگوی باران ، گاه برد است
صدای عاشقان و عارفان است
صدای سبزوار و سهرورد است
صدای « واصف» فرزانه ماست
صدای « ناظمی » يا « رهنورد » است
صدای « اکرم عثمان » و « پژمان »
صدای سنبل و نسرين و ورد است
زبان ما بهار جلوه ماست
هوای پاک دور از خاک و گرد است
به هر سو بنگری ، دشت ودر و باغ
زبام عرش اين آوای درد است
زبان پارسی را پاس داريد
نه از اهريمنان ، وسواس داريد
احمدشاه سلامی
«»«»«»
بانو بهار سعید
پارسی مِهر من نشانه ی من
پارسی شور من ترانه ی من
لای لایی مادرم با تو
می کنم ناز، دخترم با تو
با تو شد کودکی من آغاز
تا بمیرم ترا نمایم ناز
تا که بشناختم جهانم را
از تو پَر می زنم روانم را
ز تو آموختن بیاموزم
ز تو اندوزه ها بیاندوزم
می سرایم چه بی هراس ترا
چه گنه گر نهم سپاس ترا؟
بی تو وخش و سرده ام میرد
گوییا کس مرا ز من گیرد
تو مه و مهر چلچراغ منی
کوه و دریا، بهار و باغ منی
پارسی انگبین خامه ی من
کند و شیرینیِ چکامه ی من
با تو هر چوبه ی قفس کندم
ای در آزاده گی پدآفندم
تو که هر جا کنار من هستی
همره و پاسدار من هستی
گر ترا ارج و پاس بگزارم
نه گناهی نه آک پندارم
تا زبانم بود سروده ی من
هر زبان دگر ستوده ی من
ای ملامتگرم چه می تازی؟
کی برای دلم قفس سازی
عاشقم فاش، کودکانم را
میهن و مادر و زبانم را
« پدآفند » واژه ی پارسی « دفاع »
« کند » پارسی « قند »

>>>   فارسی نيست تار و پود منست
عشق من ساز من ، سرود منست
تو دری خوانيش و يا فارسی
هر چه هست گوهر وجود منست
«»«»«»
واصف باختری چنين زيبا ادامه ميدهد
زبان من حريرين است
ولی اين پرنيان را قطره ای از خون پولاد است در هر تار
به جنگ من ميا زنهار
«»«»«»«»
مومن قناعت
قند جويي، پند جويي، اي جناب
هرچه مي جويي بجو
بي كران بحريست، گوهر بي حساب
هرچه مي جويي بجو
فارسي گويي، دري گويي ورا
هر چه مي گويي بگو
لفظ شعر و دلبري گويي ورا
هرچه مي گويي بگو
بهر من تنها زبان مادريست
همچو شير مادر است
بهر او تشبيه ديگر نيست، نيست
چونكه مهر مادر است
زين سبب چون شوخيهاي دلبرم
دوست مي دارم ورا
چون نوازشهاي گرم مادرم
دوست مي دارم ورا
«»«»
از عبيد رجب: (تا هست عالَمي،‌تا هست آدمي)
هر دم به روي من
گويد عدوي من
كاين شيوه ي دري تو چون دود مي رود
نابود مي شود
باور نمي كنم.
باور نمي كنم!
باور نمي كنم،
لفظي كه اعتقاد من است و مرا وجود
لفظي كه پيش هر سخنم آورد سجود
چون عشق دلبرم
چون خاك كشورم
چون ذوق كودكي
چون بيت رودكي
چون ذرّه هاي نور بصر مي پرستمش
چون شعله هاي نرم سحر مي پرستمش
من زنده و ز ديده ي من
چون دود مي رود؟
نابود مي شود؟
باور نمي كنم!
«»«»
از لايق شير علي: (زبان گم كرده)
هر كه دارد در جهان گم كرده اي
در زمين و در زمان گم كرده اي
اين نشان گم كرده اي و ديگري
خويشتن را بي نشان گم كرده اي
...
از تمام اين و آن گم كردگان
زشت رو تر نيست در روي جهان
ز ان كه گم كرده زبان مادري
حرف گويد با تو با چندين زبان
...
آن يكي قدر سخن گم كرده اي
ديگري باغ و چمن گم كرده اي
از زبان مادري گم كرده ليك
مي رسد روزي وطن گم كرده اي
«»«»«»
از گلرخسار: (زبان رودكي)
اي زبان جاودان رودكي
سنت و سحر و سنان رودكي
از دهان وارثان افتاده اي
در زمين صد زبانِ رودكي
...
اي زبان شعر، اي لحن ملك
ساحر روح آخرين من تويي
اولين و آخرينت نيستم
اولين و آخرين من تويي
اي زبان جاودان رودكي!
«»«»
از عسكر حكيم:( زبان تاجيكي)
نيست جسمي جاودان ونيست جاني جاودان
زيرگردون با نشان و بي نشان ميرنده است
گر نيابد نسل انسان جان جاويد از سخن
آن دل وجان امانت بي امان ميرنده است
من ز تاريخ بشر دريافتم اين نكته را:
گر زبان خلق ميرد، ميرد خاص و عام
با زبانش سر شود تاريخ اولاد بشر
با زوال لهجه اش تاريخ او گردد تمام
زين سبب گر دشمني را مقصد مردُمكُش است
مي كُشد اوجمله فرزند زباندان ورا
خلق بي فرزندگويا توده‌ي گنگ و كر است
مي دهد فرزند گويايش زبان جان ورا

>>>   فارسی را ده ها کشور در دانشگاه ها تدریس میکنند و در دانشگاه ها کنگره ادبی زبان فارسی دارند...
پشتو را نه تنها هیچ کشوری در جهان تدریس نمیکند (منتهای دو کشور با بخت بد اوغان زده یعنی اوغانستان و چرکستان ) بلکه خود پشتو های با سواد و شهری هم علاقه ای به ان ندارند.

>>>   ایندگان در کتاب های تاریخ به زبان پشتو و دولت مردانی به مانند غنی و دار ودسته اش که هزاران هزار پول زبان بسته را خرج به بار نشستن لهجه پشتو میکنند خواهند خندید...

>>>   نویسنده حداکثر تلاشش را کرده تا توسط پشتو ها مورد غضب واقع نشود.
هزار بار گفته من پشتو را دوست میدارم و پشتو فلان است و چنان!!!

>>>   اوغانستان یگانه جا در جهان است که یک لهجه در ان زبان رسمی است!!
با اصرار قبیله گرایان و دد منشان اوغان

>>>   بیش از این با زبان پشتو خود را مسخره جهان نکنید.

>>>   خدا انگلیس را لعنت کند که با اشغال جزایر ایران در خلیج فارس ایران را مجبور کرد هرات عزیز را به کابلستان اوغان زده دهد.
به سبب همین کینه توزی اوغان و پشتو بر هرات تمامی ندارد و شهر ما که کنون باید کلان شهری زیبا بود تلی خاکستر بیش نیست.
اما میتوانست شهری شبیه مشهد یا تبریز یا شیراز یا... باشد.
ننگ بر تو ای تاریخ

>>>   ( تاریخ پنجهزارساله) !!! هههه۰۰۰
تا سه صد سال پیش رسم خط نداشتند و نان خوردن خود را یاد نداشتند، حال از پشت شتر پاهین شده و دعوای ( تاریخ پنجهزارساله) و حاکمیت کُل دارند۰ حتمن در پته خزانه خوانده اند۰

>>>   پشتو ن ها را خدا اصلاح کند. اینها به زندگی صلح امیز بدون جنگ و نفرت و تعصب عادت ندارند.
خودم هم نصف پشتو ن هستم ومی دانم که چه مشکلات بزرگی دامن این قوم را گرفته. مشکل این جاست که توان دیدن حقیقت را ندارند.
زبان فارسی زبان مشترک همه ماست و به هیچ قمی تعلق ن آرد.

>>>   او بچه تاجک تاریخ ما نه پنج هزارساله بلکه هفت هزار و دوصد سال است تو که سواد پشتو نداری و تاریخ ما را فهم نداری در امور افغانی دخالت نکو
منت هم بالای سرت هست افغان شوی شعور افغانیت ره نداری
جاوید پوپلزی

>>>   فارسی یا دری زبان اختصاصی تاجک ها نیست من پشتون عستم ولی جز دری هیچ زبان دیگر یاد ندارم و واقعا این زبان غنامند را دوست دارم پشتو باید خود را حفظ کند اما یک حقیقت است که پشتو غنامندی فارسی را ندارد.
سمیع الله غزنی

>>>   زبان وسیله‌ای افهام و تفهیم می‌باشد برای هرطایفه که به ان سخن می‌گوید بسیار مهم است، همه بادرک حقانیت اینکه زبان فارسی/دری هم از نظر تاریخ و هم از نظر بالندگی جایگاه بین المللی و تاریخی دارد .

>>>   پشتون ها من با شما دشمنی ندارم فقط برایتان دعا میکنم خداوند شما را کمک کند بتوانید درک کنید اقوام غیر پشتون هم بندگان خداوند متعال هستند و شما بندگان خاص تافته جدابافته خلقت نیستید!.
ان شاالله پیشرفت کنید فرزندانتان بافرهنگ مهربان و صلح جو و با عاطفه تربیت کنید.که بتوانند بفهمند به غیر از قوم خود هم احترام انسانی داشته باشند. و از ایشان طایفه غنی احمدزی و اطرافیان و خاندانش که زورگویی و قلدری و تکبر و خلق و خوی فرعونی دارند نباشند.

>>>   ٬دانشگاه ٬ چرا گاه ٬ پايگاه٬
پرورشگاه گذرگاه چراگاه ، رامگاه، لشکرگاه، زیارتگاه هرات، زایشگاه، پرورشگاه قدمگاه زیستگاه بندرگاه قتلگاه، شرمگاه، کمرگاه، نظرگاه ، باجگاه، خرگا ه ، عبادتگاه ، قبله گاه ، شيرخوارگاه پرورشگاه ٬ عیدگاه ، کارگاه، آرگاه و بارگاه ، تهیگاه و خالیگاه ، داغگاه ٬ دستگاه ، عشرتگاه، کاروانگا ه، آسايشگاه، بنگاه ، پایگاه، خوابگاه، درمانگاه، دیدگاه، قرارگاه، نيايشگاها، پناه گاه، با پساوند گاه شمارى زيادى اسام جايگاه اى و يامکانى ميتوان ساخت. جاه = در اول گاه بود گاه هم پسوند زمانى است! پگاه و بيگاه دوستان عزيز! به منظور پدافند زبان مادرى، به منظور هويت فرهنگى و زبانى و به منظور سپاس سه صفتى پارسى ( درى تاجيکى و فارسى دربارى) و پشتيبانى از زبان قند پارسى و مبارزه عليه حالت تعرضي حاکمان افغانپشتون و حملات ناجوانمردانه آنها خواهشمندم از اين شکلهاى پارسى قديم و ميانه ) و ساختارهاى زبانى رودکى تا جامى (سبک فارسى و از حسن هيروى تا اقبال سبک هندى در جملات تان بکار ببريد!!

>>>   جاوید پوپلزی، افتخارت را برای خودت نگهدار۰ ما به آن ضرورت نداریم۰
افغان یعنی پشتون۰
یک نام قومی است و از طرف دیگران به پشتونها اطلاق میشد و میشود، مانند پتان، پتهان اوغان، درحالیکه خود پشتونها به خود پشتون یا پختون میگویند۰

اگر در تذکره یا در پاسپورت ما در گذشته غلطی کرده اند، آن غلط ها سبب نمیشوند که ما خود را فریب دهیم و هویت جعلی را قبول کنیم۰ ما افغان نیستیم و آن غلط ها همه نتیجه خیانت های حکومت های خائن گذشته است و باید در آینده اصلاح شوند۰ افغان یعنی پشتون و ما افغان نیستیم۰

ما تمامیت خواهی نکرده ایم و نه هم هویت خویش را بر کسی تحمیل میکنیم۰ البته به کس دیگر هم آنرا در مورد خود و هویت خود اجازه نمیدهیم۰ به خداوند معلوم است که افغان یعنی پشتون و ما افغان نیستیم۰ بقیه اش همه دروغ، جعل، و افسانه است۰

پشتونها تمامیت خواه هستند، به وحدت ملی واقعی باور ندارند، و بهترین کاری که میکنند به زور و به ریا همه را یکسان نام میگذارند، و این یکسان سازی جبری، آنهم بنام قوم خودشان را وحدت ملی تلقی میکنند۰ ماده چهارم قانون اساسی خود به مکر و ریا بالای مردم تحمیل شده و محتوای آن دروغ محض است و یک خیانت است۰
وحدت ملی این شکل بدست نمی آید۰ کار و مبارزه درازی در پیشرو داریم۰

"تاریخ پنج هزارساله نه بلکه هفت هزار و دوصد ساله" ات هم به همه مثل روز معلوم است که تا بحال حتا خودت را اهل فرهنگ و انسانیت نساخته۰ پس از چه لاف میزنی؟

>>>   کلمه افغان هیچ ارتباطی با هویت اقوام دیگر کشور ما ندارد۰ افغان، اوغان، پتان، پختون، پشتون همه مترادف هم هستند۰
اینهم دید گاه محمود طرزی ( پدر فاشیزم ) درافغانستان:
"..."ما را ملت افغان، و خاک پاک وطن عزیز ما را افغانستان میگویند. چنانچه عادات، اطوار، اخلاق مخصوص داریم، زبان مخصوصی را نیز مالک می باشیم که آن زبان را "زبان افغانی" میگویند. این زبان را مانند حرز جان باید مخافظه کنیم، در ترقی و اصلاح آن جداً کوشش کنیم. تنها مردمان افغانی زبان نی، بلکه همۀ افراد اقوام مختلفه ملت افغانستان را واجب است که زبان افغانی وطنی ملتی خود را یاد بگیرد .درمکتبهای ما، اهمترین آموزشها، باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، ترکی حتی فارسی ، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد... به فکر عاجزانۀ خود ما، یگانه وظیفۀ انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد..."
(سراج‌الاخبار، شماره ۲، ۲۰سنبله ۱۲۹۴)
"...زبان افغانی اجداد زبان‌ها و ملت افغانی اجداد اقوام آریا می‌باشد...."
(سراج‌الاخبار، شماره ۹، ۳دلو

>>>   خوب فکر کنید۰
فرهنگی که در آن بَد دادن و بد گرفتن جهت حل منازعات شخصی فامیلی وغیره یک روش عادی باشد از آن فرهنگ و از مردم آن فرهنگ چه توقع دارید؟ مفت خو مردم به این ها قوم ... نگفته اند۰ وحشی و جاهل۰
لاف زیاد را هم همین این بدوی های وحشی از فرهنگ و تاریخ پنچ هزار ساله میزنند، هههه۰۰۰

ایمیل:
لطفا فارسی تایپ کنید. نوشتن آدرس ایمیل الزامی نیست
میتوانید نام و محل سکونت خود را همراه نظرتان برای چاپ ارسال نمایید
پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است