اقرا باسم ربک الذی خلق
بر ما است تا رهرو آن پیامبر عشق و مهربانی باشیم و به یکدیگر عاطفه و گذشت هدیه دهیم و افتخار داریم که پیرو دینی سرشار از شادی و خلوص و صداقت هستیم. برخلاف برداشت بعضی ها...! 
تاریخ انتشار:   ۱۴:۰۴    ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ کد خبر: 166560 منبع: پرینت

روزی را که تمامی پیامبران قبل از محمد، نوید آن را می دادند و از دینی می گفتند کامل کننده تمامی ادیان در غار حرا فرا رسید و فخر دو عالم و تمامی اعصار به مقام پیامبری رسید.

خاتم پیامبران که خود معنای عشق بود و پیام آور صلح، عدالت را برای هر قوم و نژادی ارزانی داشت، رسولی که مولانا معتقد بود برای شناختن خدا باید حضرت محمد(ص) را بشناسیم چرا که خلقت جهان به دلیل وجود مبارک ایشان صورت گرفته است: از احمد تا احد یک میم فرق است / دو عالم در همین یک میم غرق است.

روزی که جبرییل نزد حضرت محمد فرود آمد و گفت: ای محمد! بخوان، محمد فرمود: چه چیزی را بخوانم؟ گفت: (اقرا باسم ربک الذی خلق* خلق الانسان من علق* اقرا و ربک الاکرم* الذی علم بالقلم... )
اسلامی که پیام آوری همچون محمد دارد، سراسر مهربانی و بخشش است و همچون باران بر تمامی موجودات می بارد.

روز مبعث، روز تابش عدل بر تارک زمان است که بشر را غرق خرافه پرستی و جهل کرده بود، در دورانی که دختران زنده به گور می شدند، زنان اسیر و هدایا و خیرات تقدیم بت های بی جان و روانه خزانه ثروتمندان و زورمندان.
پیامبر آمد تا رسم وحشی گری اعراب در زنده به گور کردن دختران پایان و زنان از بند خشونت و اسارت رهایی یابند و بت های فریب دهنده مردم ویران شود.
پیامبر آمد تا نوری شود از امید بر دل رنجیده مردمی که قرن ها در پایین ترین رتبه های اجتماعی حکم قربانی را داشتند.

اینک بر ما است تا رهرو آن پیامبر عشق و مهربانی باشیم و به یکدیگر عاطفه و گذشت هدیه دهیم و افتخار داریم که پیرو دینی سرشار از شادی و خلوص و صداقت هستیم. برخلاف برداشت بعضی ها...!

متاسفانه در مبعث پیامبر و روزی برای شادمانی، افغانستان همچنان درگیر با افراط گری هر روز شاهد جان دادن بی گناهان است و خاورمیانه غرق خون، اما همانگونه که نظام شوم و سلطه گر قبل از اسلام نابود و عدالت فراگیر شد، دست به دعا می شویم تا آرامش به کشور و خاورمیانه آشوب زده باز گردد.
آمین یا رب العالمین

کد (5)


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
بعثت پیامبر
مبعث
نظرات بینندگان:

>>>   اسلام؛ هرچی است در افغانستان انگلیسی زبان پارسی را حرام میداند زبان های انگلیسی فرانسه ای هندی عربی را حلال اسلام پارسی ستیز است در حتی که نام یک نهاد دولتی در افغانستان انگلیسی به زبان پارسی که گهوارش این سرزمین است نیست اسناد ناملی شان هم به زبان های یاد شده است اسلام در این سرزمین پارسی ستیز است با اسناد سخن میگویم
مهین دوست

>>>   شما از کدام دین سخن میگوهید؟؟ نام کشور تان را انگلیس گزینش گرده است هویت تان را انگلیس گزینش کرده است حتی رهبران تان را

>>>   کسانی که پول یگ کشور را به نام قوم خود کردهند کاری که نازی های آلمان هم نکردهند حق ندارند از اسلام سخن بگوینند کسی که هویت نا ملی یک کشور را به نام قوم خود میکند نام کشور را به نام قوم خود میکند چی ارزشی قائیل به اسلام است ؟؟ شما به دین توهین میکنید با این سخنان تان
پارسا خورشیدی

>>>   پیام جبرییل برمحمدراپذیرفتیم ولی برهموطن نازنین خود محمد زلمی رانی.
شبها خواب میبینم که هزاران ملایک مراسنگ باران میکنند که چرارسالت رسول اعظم محمدزلمی رانپذیرفتیم .به این گویند خودکش بیگانه پرور.
رسولی

>>>   صلوات بر پیامبر رحمه للعالمین و خاندان مطهرش

>>>   ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

حافظ شیراز
عید مبعث بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

>>>   نوریست میان شعر احمر
از دیده و وهم و روح برتر

خواهی خود را بدو بدوزی
برخیز و حجاب نفس بردر

آن روح لطیف صورتی شد
با ابرو و چشم و رنگ اسمر

بنمود خدای بی چگونه
بر صورت مصطفی پیمبر

آن صورت او فنای صورت
وان نرگس او چو روز محشر

هر گه که به خلق بنگریدی
گشتی ز خدا گشاده صد در

چون صورت مصطفی فنا شد
عالم بگرفت الله اکبر

مولوی بلخی
به عشق حضرت خاتم المرسلین صلوات
امیرعلی منتظر

>>>   ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد

سعدی شیراز

>>>   منم بندهٔ اهل بیت نبی
ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته
همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین
همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی

حکیم فردوسی

>>>   یک شبی در تاخت جبریل امین
گفت ای محبوب رب العالمین

صد جهان جان منتظر بنشسته‌اند
در گشاده دل بتو در بسته‌اند

هفت طارم را ز دیدارت حیات
تا برآیی زین رواق شش جهات

انبیا را دیده ها روشن کنی
قدسیان را جانها گلشن کنی

اول آدم را که طفل پیرزاد
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد

عطار نیشابوری

>>>   از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب
بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب

از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان
گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب

گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز
کز رشک آتشش نزند در پر آفتاب

گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر
از خانه سر به در نکند دیگر آفتاب

گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش
گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب

محتشم کاشانی

>>>   مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال

صورت بینی ِسیمین تو اشک نبی است
که رُخت گشته دو نیمه است ازو ماه مثال

طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم
که برو کرده یدالله رقم آیات جمال

نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را
مرکز همٌت ما نیست بجز نقطه و خال

شویم از اشک ِ نَدَم میل می از دل حاشا
کی به شورا به قناعت کنم از آب زلال

محتسب خُمّ و سبو می شکند رندی کو
کش کند ریش تًر از دُرد و تراشد به سفال

مَی به عشرت طلبان ده که بود جامی را
قدح از دیده پُر و دیده ز دل مالامال

عبدالرحمن جامی

>>>   ** عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص)

(شیخ اجل) مشرف الدین مصلح سعدی شیرازی درباره حضرت محمد(ص) هم شعر معروفی دارد که بارها و بارها خوانده شده و باز هم اگر خوانده شود نه چیزی از زیبایی شعر کم می‌شود و نه از جمال و کمال محمد(ص).

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)
سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)

قدر فلک را کمال و منزلتى نیست
در نظر قدر با کمال محمد (ص)

وعده دیدار هر کسى به قیامت
لیله اسرى شب وصال محمد (ص)

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى
آمده مجموع در ظلال محمد(ص)

عرصه گیتى مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد (ص)

و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس‏
بو که قبولش کند بلال محمد (ص )

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص )

شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد (ص )

شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروى چون هلال محمد (ص)

چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمى‏گیرد از خیال محمد (ص )

سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص)

>>>   ** مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
نورالدین عبدالرحمن جامی هم اشعار زیادی درباره حضرت محمد(ص) سروده است، اما او در یکی از غزل‌های پور شور خودش از عشق بی نهایتش به پیامبر عزیزش می‌گوید و وصف جمال چون ماهش را با زبان شاعرانه‌اش می‌سراید.

مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال

صورت بینی ِسیمین تو اشک نبی است
که رُخت گشته دو نیمه است ازو ماه مثال

طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم
که برو کرده یدالله رقم آیات جمال

نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را
مرکز همٌت ما نیست بجز نقطه و خال

شویم از اشک ِ نَدَم میل می از دل حاشا
کی به شورا به قناعت کنم از آب زلال

محتسب خُمّ و سبو می شکند رندی کو
کش کند ریش تًر از دُرد و تراشد به سفال

مَی به عشرت طلبان ده که بود جامی را
قدح از دیده پُر و دیده ز دل مالامال

>>>   ** روی تو نور مبین و رأی تو حبل ‌المتین
سنایی غزنوی هم در شعر زیبایش بر جان پاک پیامبر آفرین می‌گوید در وصف حضرت محمد (ص) می‌سراید:

ای گزیده مر ترا از خلق رب‌العالمین
آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین

از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند
می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین

خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال
روی تو نور مبین و رأی تو حبل ‌المتین

نقش نعل مرکب تو قبلهٔ روحانیان
خاکپای چاکرانت توتیای حور عین

مرگ با مهر تو باشد خوشتر از عمر ابد
زهر با یاد تو باشد خوشتر از ماه معین

ای سواری کت سزد گر باشد از برقت براق
برسرش پروین لگام و مه رکاب و زهره زین

بر تن و جان تو بادا آفرین از کردگار
جبرییل از آسمان بر خلق تو کرد آفرین

از برای اینکه تا آسان کند این دین خویش
آدمی از آدم آرد حور از خلد برین

جبرییل ار نام تو در دل نیاوردی به یاد
نام او در مجمع حضرت کجا بودی امین

این صفات و نعت آن مردست کاندر آسمان
از برای طلعتش می‌ تابد این شمس مبین

نور رخسارت دهد نور قبولش را مدد
سایه زلفت شب هجرانش را باشد کمین

زین سبب مقبول او شد فتنه‌ای بر شرک کفر
زین سبب مقصود او شد سغبه ‌ای در راه دین

زین قلم زن با قلم‌ گر تو نباشی هم نشان
وین قدم زن با ندم‌ گر تو نباشی هم نشین

ای سنایی گر ز دانایی بجویی مهر او
جز کمالش را مدان و جز جمالش را مبین

اژدهای عشق را خوردن چه باید ای عجب
گاه شرک از کافران و گاه دین از بوالیقین

** ای رای تو شمس‌الضحی وی روی تو بدرالظلم

سنایی غزنوی درباره حضرت محمد (ص) شعر بسیار زیبای دیگری دارد که در آن از جان جانان می‌گوید و خود را از وصف پیامبر اکرم (ص) ناتوان می‌بیند. قسمتی از این قصیده بلند به شرح زیر است:

روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنم
ای رای تو شمس‌الضحی وی روی تو بدرالظلم

مایه ده آدم تویی میوۀ دل مریم تویی
همشهری زمزم تویی یا قبلة الله فی العجم

دانم که از بیت‌اللهی شیری بگو یا سروری
در حضرت شاهنشهی بوالقاسمی یا بوالحکم

نی نی پیت فرٌخ بود خلقت شکر پاسخ بود
آنرا که چونین رخ بود نبود حدیثش بیش و کم

ای جان جانها روی تو آشوب دلهای موی تو
وندر خم گیسوی تو پنهان هزاران صبحدم

رو رو که از چشم و دهان خواهی عیان خواهی نهان
خلق جهان را از جهان هم کعبه‌ای و هم صنم

رویت بنامیزد چو مه زلفت بنامیزد سیه
هم عذر با تو هم گنه هم نور با تو هم ظلم

هر چینت از مشکین کله دارد کلیمی در تله
هر بوست از لب حامله دارد مسیحی در شکم

از باد و آتش نیستی تو آب و خاکی چیستی
جم را بگو تا کیستی او را روانی ده ز شم

چون عشق را ذات آمدی نفی قرابات آمدی
چون در خرابات آمدی کم کن حدیث خال و عم

بر رویت از بهر شرف با ما گه قهر و لطُف
گه لعل گوید «لا تخف» گه جزع گوید «لا تنم»

رویت بهی تریاقفا بالا سهی تریاقبا
منعت غنی‌تر یا عطا ذاتت هنی تر یا شیم

گیرم کرم وقت کرب ز اهل عجم باشد عجب
باری تو هستی از عرب این الوفا این الکرم

>>>   نظامی گنجوی
گفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشانید از باد بهار

کانچه با برگ درختان می کند
با تن و جان شما، آن می کند

مولوی بلخی
خاک بالین رسول الله همه حِرز شفاست
حرز شافی بهرجانِ ناتوان آورده ام

گوهر دریای کاف و نون، محمّد کز ثناش
گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده ام

خاقانی شروانی
امید رحمت است آری، خصوص آن را که در خاطر
ثنای سید مرسل، نبی محترم گردد

محمّأ کز ثنای فضل او برخاک هر خاطر
که بارد قطره ای، در حال، دریای نعم گردد

چو دولت بایدم، تحمید ذات مصطفی گویم
که در دریوزه، صوفی، گِرد اصحاب کرم گردد

اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمّد رو
که بو جهل آن بُوَد کو خود به دانش، بوالحکم گردد

سعدی شیرازی
آن نور مبین که در جبین ما هست
وان ضوء یقین که در دلِ آگاه است

این جملة نور بلکه نور همه نور
از نور محمّدِ رسول الله است

مولوی بلخی
ای آفتاب گردون، تاری شو و متاب
کز برج دین بتافت یکی روشنی آفتاب

آن آفتاب روشن شد جلوه گر که هست
ایمن ز انکساف و مبرّا ز احتجاب

شمس رسل، محمّد مرسل که در ازل
از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب

ملک الشعرای بهار
ثنا باد بر جان پیغمبرش
محمّد فرستاده و بهترش

که بُد بر درِ دین یزدان، کلید
جهان، یک سر از بهر او شد پدید

بدو داد دادار، پیغام خویش
بپیوست با نام او نام خویش

اسدی طوسی
کای محمّد این جهان و آن جهانی نیستی
لاجرم این جان داری صدر و آن جا متّکا

رحمتت زان کرده اند این هر دو تا از گردنعل
این جهان را سُرمه باشی، آن جهان را توتیا

>>>   نكاتى از سيره حضرت خير البشر و خيرالمرسلين، ختمي مرتبت، محمد مصطفى (ص) به مناسبت بعثت آنحضرت
- پیامبر اكرم در اجتماع چنان ساده و بى‌پیرایه بود که اگر در میان جمعى مى‌نشست، ناشناس مجبور بود بپرسد: کدامیک از شما محمد(ص) است.
- گرفتار تجمل و فریفته ظاهر دنیا نگشت.
- پیامبر اسلام با جملات کوتاه و پرمعنى سخن مى‌گفت و هیچ‌گاه سخن دیگرى را قطع نمى‌کرد.
- هنگام سخن گفتن ترشرو نبود و کلمات ناهنجار و خشن به کار نمى‌برد.
- هر گاه به مجلسى وارد مى‌شد در اولین جاى خالى مى‌نشست و مقید نبود که بر بالاى مجلس بنشیند.
- اجازه نمى‌داد کسى پیش پایش بایستد ولى نسبت به دیگران احترام مى‌کرد.
- به هیچ‌کس دشنام نمى‌داد و از کسى بدگویى نمى‌کرد.
- تنها به خاطر خدا و دین غضب مى‌کرد.
- در مسافرت‌هاى دسته جمعى به سهم خود کار مى‌کرد و هیچ‌گاه بار دوش دیگران نبود.
- دوست نداشت فرق و امتیازى بین او و دیگران در اجتماع باشد.
- به پیمان‌هاى خود وفادار بود.
- به کسى اجازه نمى‌داد ضد دیگرى سخن بگوید.
- در حیا و شرم حضور، بى‌مانند بود.
- پرحوصله، با حلم و گذشت بود.
- همه را احترام مى‌کرد، فضیلت و بزرگى را به ایمان و عمل مى‌دانست و نظرى به ثروت و جاه و مقام نداشت.
- هر گاه شخصى به او بى‌احترامى مى‌کرد در صدد انتقام برنمى‌آمد.
- پوزش عذرخواهان را مى‌پذیرفت.
- به هر کس مى‌رسید ابتدا به او سلام مى‌کرد.
- در جمع مردم، همیشه بشّاش بود. هموم و غم‌هاى خودش را جلوی مردم آشکار نمى‌کرد.
- اگر کسى او را آزرده مى‌کرد، زبان به شکوه باز نمى‌کرد.
- با کودکان و زنان مهربانى مى‌کرد؛ با ضعفا کمال خوش‌رفتارى را داشت.
- با اصحاب خود شوخى مى‌کرد و با آنها مسابقه اسب سوارى مى‌گذاشت.
- نشست و برخاستش با یاد خداوند بود.
- هرگز در جمع، احدی را مذمت و سرزنش نمی‌فرمود و لغزش‌ها و عیوب‌شان را جست‌وجو نمی‌کرد.
- فریاد و پرخاش و فحاشی و عیب‌جویی از ساحت پاکش دور بود؛ چنان که هرگز کسی را با کلام خود نیازارد و فرمود خداوند مردمان کینه‌توز و بخیل و بدخوی و بدزبان را دشمن می‌دارد.
- با کسی قهر نمی‌کرد و اگر کسی را سه روز نمی‌دید از احوالش جویا می‌شد.
- در عین سادگی، کفشش را می‌دوخت و گوسفندش را می‌دوشید.
- هرگز دیده نشد که در حضور کسی پای خود را دراز کند یا با تحقیر به کسی اشاره نماید.
"گرفته شده از سايت دين آنلاين"

>>>   (سه نوع عالم دین وجوددارد:ازدولت،ازملت وازامت)
ازشترپرسیدند،ازسربلندی بدت میایدیاازسرپایینی؟
گفت برپدرهرسه اش لعنت.گفتندسومی کدام است؟گفت زمین هموارکه گل ولای داشته باشد.
عاقل

>>>   نظر دهنده اول متاسفم شما نادانی هستید که شاید قصد بدنام ساختن ما تاجکان دارید ما پارسی‌زبانان به اسلام و پیامبر رحمت عشق می‌ورزیم و مسلمان هستیم شاید هم شما حزب اوغانیست ها هستید و از جانب تاجکان نظر خود را نبشته میکنید الحمدلله شورای همبستگی تاجیکان تشکیل شده است و هدف خراسان عزیز را در پیش داریم در عین حال ما به تمام اقوام مسلمان و آریان احترام و ادب داریم و با هیچ یک اقوام دشمنی نداریم شما در همین اشعار شاعران ایران‌زمین خراسان و سیستان پارس و آذربایجان و طبرستان نگاه کنید همه عاشق و دوستدار نبی رحمت حضرت محمد مصطفی و آل پاکش بودند و به عشق ایشان مدح سرودند
من در زبانهای ایرانی جستجو و تحقیق زیاد کردم همه اقوام ایرانی ریشه مشترک دارند
مشل ما در زبان فارسی میگوییم کلمه ,زنده باد از ریشه زی/زیست میباشد که رودکی در شعرش میگوید ای بخارا شاد باش و شاد زی /
در اقوام اوغان و بلوچ ،زی در آخر نام قبایل یافت میشود مشل احمدزی مرادزی قنبرزی و..
در زبان بلوچی میگویند زنده=زندگ ,تبدیل ه به گ
در زبان پشتو میگویند ژونده تبدیل ز به ژ
در زبان های طبری‌ یعنی مازنی گیلکی تالشی و.. میگویند: زیند مشل میگویند بزی طبرستان یعنی زنده باد طبرستان
در زبان های کوردی و لوری میگویند :ژیند زیند
مشل میگویند بژی کوردستان یعنی زنده باد کوردستان

تا وقتی دوستی و برادری هست چرا دشمنی؟
ما امت پیامبر هستیم با همه ترک‌زبانان و عرب‌زبانان هم و با همه مسلمانان جهان برادر هستیم.
سعید تاجیک مهاجر تهران

>>>   از پشتونیزم متنفر هستیم و بسوی جمهوری اسلامی خراسان روان هستیم چون عاشق حضرت محمد مصطفی هستیم اسلام ما اسلام داعشی طالبی نیست اسلام ما اسلام محمدی یعنی اسلام صلح و صفا رحمت صمیمیت اخلاق‌مداری امانت درستکاری پاکی است.
طاهر خراسانی غور


مهلت ارسال نظر برای این مطلب تمام شده است



پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است