| تاریخ انتشار: ۱۱:۳۷ ۱۴۰۴/۹/۹ | کد خبر: 178433 | منبع: |
پرینت
|
|
حادثه تیراندازی اخیر در نزدیکی کاخ سفید که طی آن دو نیروی گارد ملی امریکا هدف قرار گرفتند، دوباره بحث مهاجرت، امنیت و روایتسازی رسانهای را به مرکز توجه آورد. رحمانالله لکنوال، فرد مهاجم، در نخستین ساعات، در بسیاری از رسانههای امریکا بهعنوان «یک پناهنده افغان» معرفی شد؛ برچسبی به ظاهر ساده، اما بهشدت گمراهکننده. روایتی که نگاهها را از پرسشهای اصلی دور میکند و بار مسوولیت را از دوش نهادهای امنیتی و سیاسی امریکا برداشته و به سمت «مهاجرت» میلغزاند، در حالیکه اصل ماجرا چیز دیگری است.
خشونت، در هر سطح، از سوی هر فرد و هر گروهی قابل توجیه نیست و باید بیقید و شرط محکوم شود. خشونت جان انسانها را میگیرد، امنیت را میفرساید و اعتماد عمومی را آسیب میزند. برای جلوگیری از تکرار چنین رویدادهایی، نیاز به راهکارهای علمی، سنجیده و پیشگیرانه است؛ راهکارهایی که تضمین کند هیچ انسانی، نه در واشنگتن و نه در هیچ نقطه دیگر جهان، قربانی خشونت نشود.
آنچه رسانهها پنهان کردند و پنهان میکنند این است که لکنوال یک پناهنده معمولی نبود. او نیروی آموزشدیده دستگاه امنیتی امریکا بود. به گفته سارا آدامز، کارمند پیشین سیآیای، لکنوال در سال ۲۰۰۷ وارد پایگاه ضدتروریسم «ایگل» شد و پس از گذراندن آموزشهای سخت، به واحدهای صفردار ریاست امنیت ملی افغانستان پیوست؛ واحدهایی که در ظاهر زیر نظر دولت افغانستان فعالیت میکردند، اما فرماندهی و هدایتشان کاملاً در دست سیآیای بود. لکنوال سالها در تعقیب و سرکوب شبکههای تروریستی نقش فعال داشت و در عملیاتهای قندهار علیه طالبان، القاعده و داعش شرکت میکرد.
پس از سقوط کابل در سال ۲۰۲۱، نیروهای واحدهای صفردار و نیز اعضای واحدهای عملیاتی خوست و قندهار، هدف مستقیم انتقامگیری شبکه هبتالله، داعش خراسان و القاعده قرار گرفتند. بسیاری از آنان با هویتهای جعلی وارد روند تخلیه شدند، اما هویت لکنوال یکی از معدود هویتهای کاملاً تاییدشده توسط امریکا بود. این سابقه نشان میدهد که لکنوال «محصول ساختار امنیتی امریکا» بود؛ ساختاری که نیرو میسازد اما پس از پایان جنگ، بدون برنامه بازپروری، نظارت روانی یا حمایت ساختاری، آنان را رها میکند. این خلأ خطرناک و نادیدهگرفتهشده است.
پیوند خانوادهگی لکنوال با معاویه خراسانی، عضو کشتهشده داعش خراسان، بر پیچیدهگی روایت میافزاید، اما این رابطه دلیل خشونت نیست؛ همانگونه که داشتن یک خویشاوند مجرم، مسوولیت هیچ فرد دیگری را تغییر نمیدهد. موضوع اصلی وضعیت روانی، فشار پساجنگ و تهدیدهای مداومی است که نیروهای جنگی پس از پایان ماموریت با آن روبهرو میشوند.
یکی از لایههای مهم این حادثه، نقش رسانههای غربی در ساخت و بازتولید روایت است. رسانههای جریان اصلی، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان روایتی را برجسته کردند که اداره ترمپ و جریانهای راست به آن نیاز داشتند: روایت تقلیلیافته «پناهنده افغان» و اینکه «مهاجرت» مشکل اصلی امریکا است. این همان الگوی گفتمانی پس از یازدهم سپتامبر نیز است؛ الگویی که خشونت فردی را به هویت جمعی مسلمانان و مهاجران گره میزند. در چنین چارچوبی، عامل خشونت «مهاجر» است، نه قربانی فشار روانی، نه محصول ساختار امنیتی و نه نتیجه خلأ ادغام اجتماعی. اما اصول حقوقی و اخلاقی روشنند: مسوولیت جرم فردی است؛ نه قومی، نه دینی و نه فرهنگی.
استاندارد دوگانه این روایتسازی در مقایسه با حادثه حمله به جان چارلی کرک واضحتر میشود. در آن حادثه، مهاجم یک امریکایی سفیدپوست بود، اما نه رسانههای بزرگ روی «سفیدپوست بودن» او مکث کردند و نه هیچ مقام سیاسی آن را به «بحران سفیدپوست» پیوند زد. حتا امروز نیز این موضوع تقریباً از حافظه رسانهای محو شده است. همین تضاد نشان میدهد: اگر عامل خشونت سفیدپوست باشد، حادثه «فردی» است؛ اما اگر مهاجر یا مسلمان باشد، ناگهان «تهدید جمعی» قلمداد میشود.
این روایتها پیامدهای انسانی سنگینی دارد. دهها هزار افغان در امریکا در وضعیت حقوقی مبهم زندهگی میکنند و بیم آن دارند که از سوی پولیس مهاجرت یا آیس بازداشت و به افغانستان بازگردانده شوند؛ جایی که خطر مستقیم طالبان و شبکههای تروریستی در انتظارشان است. هزاران افغان دیگر بیش از سه سال است در امارات، پاکستان، آلبانی و سایر کشورها سرگردانند و هر حادثهای که با عنوان «پناهنده افغان» سیاسی میشود، شانس انتقال و رسیدهگی به پروندههای آنان را بهشدت کاهش میدهد.
در این میان، باید بر یک اصل اخلاقی تاکید کرد: هیچ زخمی و هیچ خشم سیاسی نمیتواند خشونت را موجه سازد. خشونت فردی، ساختاری، دولتی یا ایدیولوژیک، همهگی محکومند. هر قطره خونی که در واشنگتن، کابل یا هر جای دیگر ریخته میشود، نشانه سقوط عقل، اخلاق و سیاست است. تقبیح خشونت باید بیقید و شرط باشد.
برای جلوگیری از تکرار چنین رخدادهایی، باید به سرچشمهها رفت: فشارهای روانی پساجنگ، نبود حمایت از نیروهای جنگی، ضعف ادغام اجتماعی و روایتسازیهای انحرافی. تنها با دیدن ریشهها است که میتوان راههایی یافت تا هیچ انسانی، نه سربازی، نه پناهندهای و نه یک شهروند عادی، قربانی خشونت نشود.
حادثه واشنگتن نتیجه جنگ است، نه نتیجه مهاجرت؛ نتیجه بیست سال تنش، عملیاتهای شبانه، فشار روانی، ارزیابیهای ناکامل و رهاشدهگی پساجنگ. معرفی لکنوال بهعنوان «پناهنده افغان» تحریف واقعیت است و توجه را از مسوولیتهای اصلی دور میکند. اگر ساختارهایی که چنین نیروهایی را میسازند و سپس رها میکنند پاسخگو نباشند، تکرار این رخدادها نه استثنا، بلکه بخشی از چرخه خشونت و ضعف ساختاری خواهد بود.
آهنگر
هشت صبح