| اگر کلیشهسازی خارجی بر پشتونها خطای استدلالی است، تداوم ذهنیت پارانویدی در قرائتهای پشتونوالی و فرهنگ سیاسی افغانی نیز خطایی درونی است که زمینهی این کلیشهسازی را فراهم میسازد | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۲:۱۲ ۱۴۰۴/۹/۹ | کد خبر: 178436 | منبع: |
پرینت
|
|
حملهی تروریستی رحمان لکنوال بر گارد ملی ایالات متحدهی آمریکا در رسانههای جهان بهسرعت تبدیل به سوژهی خبری شد. من شخصا رسانههای انگلیسی، فارسی و عربی را مرور کردم. امروز نیز فرد دیگری بنام محمد داوود الکوزی در ایالت تگزاس آمریکا به اتهام تهدید به انجام عملیات تروریستی و ساخت بمب انتحاری بازداشت شد. در گزارشها آمده است که داوود الکوزی از طریق شبکهی مجازی تیکتاک از آمادگی برای انجام حملهی انتحاری خبر داده بود و سپس توسط پولیس بازداشت شد.
این دو رویداد جنایتکارانه، دو نوع کلیشهسازی را در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی تقویت کرده است. کلیشهی نخست از سوی برخی مقامات و رسانههای آمریکایی شکل گرفته و بزرگنمایی شده است- بهگونه که گویی هر پناهجوی افغانستانی در ایالات متحده یک « لکنوال بالقوه» است. اقدام داوود الکوزی نیز ناخواسته این کلیشه را تشدید خواهد کرد.
کلیشهی دوم در شبکههای اجتماعی میان کاربران غیر افغان و غیر پشتون شکل گرفته است؛ گویی هر افغان/ پشتون میتواند یک «لکنوال یا الکوزی» دیگر باشد.
از منظر دانش منطق، کلیشهسازی در شمار خطاهای استدلالی قرار میگیرد؛ زیرا که این فرایند بر پایهی تعمیمگرایی؛ یعنی انتساب ویژگیهای محدود به یک گروه وسیع استوار است. کلیشهسازی معمولا با خطای ترکیب همراه است؛ بدین معنا که ویژگی یک یا چند عضو، بهگونهی نادرست به کل گروه تعمیم داده میشود و استدلال اعتبار زدایی میکند. افزون بر این، کلیشهسازی نوعی تقلیلگرایی معرفتی است که پیچیدگیهای اجتماعی را به چند گزارهی ساده و اغلب پیشداورانه کاهش میدهد. بنابراین، کلیشهسازی نهتنها فاقد ارزش منطقی و معرفتی است بلکه مانع شکلگیری تحلیل بیطرفانه و مبتنی بر مقدمات و شواهد معتبر میشود.
با این حال، توجه به نقش پارانوید در پشتونوالی در شکلگیری فضای آکنده از کلیشه نیز اهمیت اساسی دارد. شاید تعبیر «پارانوید پشتونوالی» برای برخی مخاطبان نامأنوس باشد. ازاینرو، برای سادهسازی باید گفت که آنچه در این بحث مدنظر است، الگوی دشمنتراشی و بدگمانی ساختاری در برخی قرائتها از پشتونوالی است. زمانی از حسنخان، ژورنالیست نامدار پشتون پاکستانی، شنیدم که میگفت: «ما پشتونها در این منطقه تنها مردمی هستیم که گمان میکنیم همگان دشمن ما هستند.»(نقل بهمضمون). پارانوید در معنای دقیق آن، همان احساس بدگمانی و تصورِ دایمی تهدید از جانب دیگران است.
تجربهی زیستهی ما در افغانستان نشان میدهد که بخشی از نخبگان سیاسی پشتون در گسترش این بدگمانی ساختاری و در نتیجه در شکلگیری شخصیت اجتماعی سرشار از بدگمانی نقش مهمی داشتهاند. بارها دیده شده که برخی چهرههای سیاسی و فکری به پشتونوالی دربارهی اقوام، مردمان یا کشورهای دیگر به گونهای سخن گفتهاند که انگار همه دشمن پشتونها هستند. نمونهب روشن آن، دیدگاههای سعدالله جان برق ـ از نویسندگان شناختهشدهی پشتون ـ است که میگوید: «پنجابیها دشمنان مادی ما و فارسیزبانها دشمنان معنوی و فرهنگی ما هستند.» همینگونه، روایت رسمی حکومت در افغانستان ـ یعنی ناسیونالیسم افغانی ـ نیز بر غیریتسازی و دشمنتراشی استوار بوده و در کنار پشتونوالی بهعنوان یک بستر فرهنگی، در شکلگیری نوعی شخصیت پارانویدی نقش داشته است.
بنابر این، به باور این قلم، هرچند کلیشهسازی دربارهی پشتونها از نظر منطقی باطل و نادرست است.اما، در عینحال نقد و بررسی «پارانوید در پشتونوالی» بهعنوان یک بستر فرهنگیِ مولد بدگمانی، ضرورتی انکارناپذیر دارد. پارانوید ساختاری، زمانی که در قالب سنت سیاسی یا فرهنگی نهادینه شود، نهتنها مانع شکلگیری اعتماد اجتماعی میان اقوام میشود، بلکه به بازتولید همان کلیشههایی میانجامد که از آن شکایت میشود. به بیان دقیقتر، اگر کلیشهسازی خارجی بر پشتونها خطای استدلالی است، تداوم ذهنیت پارانویدی در قرائتهای پشتونوالی و فرهنگ سیاسی افغانی نیز خطایی درونی است که زمینهی این کلیشهسازی را فراهم میسازد. از اینرو، مسوولیت نخبگان علمی و شخصیتهای روشننگر پشتون تنها ردکلیشهها نیست بلکه نقد فعالانه و بازنگری در بستر فرهنگی است که این الگوهای بدگمانی را بازتولید میکند. بدون این بازنگری، جامعه در چرخهی معیوب «کلیشهسازی بیرونی» و «پارانوید درونی» گرفتار میماند- چرخهی که شکستن آن نیازمند شجاعت فکری، صداقت انتقادی و ارادهی اصلاح و خلع سلاح از درون است.
كليم الله همسخن