| نسل امروز باید بداند که مسیر رشد و بلوغ انسانی از راه آگاهی، صداقت و مسوولیتپذیری میگذرد. ما در برابر خداوند، وجدان و مردم مسوولیم | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۲:۲۰ ۱۴۰۵/۱/۱۸ | کد خبر: 179127 | منبع: |
پرینت
|
|
درس انسانیت: فریاد حقیقت در زمانهی دورویی و نفاق؛
کسانی که به نرخ روز نان میخورند و حق و باطل را با هم درمیآمیزند.
ضربالمثل معروف «یکی به نعل میزند، یکی به میخ» توصیف دقیق و روشنی از کسانیست که با نفاق، ریا و دوگانگی سخن میگویند و رفتار میکنند. آنان با مواضع خاکستری و دوپهلو، هیچگاه جانب حقیقت را نمیگیرند و با این روش، دیگران را دچار سردرگمی و پریشانی میسازند و خود نیز در منجلاب تضادها و دوگانگیهای درونی غرق میشوند. این افراد نه باطل را رد میکنند، نه جانب حق را بهروشنی میگیرند، برای حفظ منافع شخصی و جایگاه اجتماعیشان، سعی میکنند همزمان دل هر دو طرف را به دست آورند، بیآنکه برای عدالت، حقیقت یا وجدان انسانی ارزشی قایل باشند.
در دنیای امروز که چهرهی واقعی بسیاری از پدیدهها پشت ماسکهای تبلیغاتی و رسانهای پنهان مانده، چنین افرادی بیش از پیش فرصت رشد و ظهور مییابند. اینان بر سر سفرهٔ منافع روز نان میخورند، نه بر مدار صداقت و وجدان. با شرایط روز تغییر رنگ میدهند و در بزنگاههای تاریخی، به جای ایستادن کنار مظلوم و فریاد بر سر ظلم، ترجیح میدهند سکوت اختیار کنند یا حتی در سایهی قدرت، با باطل همراه شوند. در حقیقت، آنان با تحریف حقیقت و آمیختن آن با باطل، به بازیگران اصلی صحنهٔ فساد، بیعدالتی و زوال اخلاقی در جامعه تبدیل میشوند.
چنین اشخاصی بر محور سود تصمیم میگیرند، نه بر بنیاد اصول. امروز، اگر به سودشان باشد، در ظاهر از حق حمایت میکنند و فردا، در صورت بهرهمندی شخصی، در کنار باطل میایستند.
این نوسان مداوم در موضع و رفتار، تنها یک انتخاب تاکتیکی نیست، نشانهای نوعی بیثباتی درونی است. تزلزل در باور و عمل، وقتی به عادت تبدیل میشود، دیگر نتیجهٔ محاسبهٔ بیرونی نیست بلکه ریشه در ساختار روانی و تربیتی فرد دارد.
این رفتار اغلب نه از جهل ساده، که از گرههای حلنشدهی درونی برمیخیزد، از خودبزرگبینی که حقیقت را ابزار اثبات خویش میخواهد، از حرصی که هیچ حدی نمیشناسد، از حسدی که تاب دیدن رشد دیگران را ندارد، از تکبری که نقد را برنمیتابد، و از کینه ای که عدالت را قربانی انتقام میکند.
وقتی شخصیت بر محور منفعت من شکل گیرد، اصول به حاشیه رانده میشوند. در این وضعیت، حق تا جایی معتبر است که خدمتگزار خواست فرد باشد، و باطل، اگر نردبان صعود گردد، حتی توجیه و تقدیس میشود.
فقر تربیتی نیز این چرخه را تشدید میکند، زیرا انسان فاقد آموزش اخلاقی و خودآگاهی، میان منفعت و حقیقت تمایز روشنی قایل نیست. او به جای آنکه ارزشها را درونی سازد، آنها را مصرف میکند.
بدینسان، پیوند منطقی میان سودمحوری و اختلال در باور روشن میشود:
اگر سود معیار شود، اصول انعطافپذیر میگردند. انعطافپذیری اصول، باور را بیثبات میکند و این بیثباتی، عمل را نیز فرصتطلبانه میسازد.
در نهایت، مساله فقط تغییر موضع نیست، سخن از فروپاشی انسجام شخصیت است، جایی که انسان به جای ایستادن بر حقیقت، بر موج منافع سوار میشود.
از دیدگاه روانشناسی، این نوع شخصیتها اغلب دچار اختلالات شخصیتی از نوع خودشیفته (Narcissistic) یا ضد اجتماعی (Antisocial) هستند. آنان فاقد حس همدلی واقعیاند و از درون با خلأهای عمیق روحی، کمبود توجه، حس ناامنی و گاه گذشتهٔ مملو از تحقیر و بیمهری دستوپنجه نرم میکنند. برخی از این افراد در خانوادههایی پرورش یافتهاند که بهجای محبت، تربیت سالم و آموزش اصول اخلاقی، تنها آموختهاند چگونه زنده بمانند و نه اینکه زندگیشان شرافتمندانه باشد. به همین دلیل، رشدشان نه در جهت تعالی روح، بلکه در جهت گسترش زرنگی، چاپلوسی، عوامفریبی و فرار از مسوولیت شکل گرفته است.
انسانهای حقناشناس، نمکحرام و احسانفراموش؛
در ادامهٔ همین طیف شخصیت های مخرب، مسمومکننده و بیماریزا در جامعه، باید از گروهی دیگر نیز نام برد: انسانهای حقناشناس، نمکحرام، احسانفراموش، نامرد، ناجوانمرد، خودمحور، بیمار، دورو، منافق، ریاکار، بدقول و خاین.
این افراد در بسیاری از موارد، در ظاهر دوست، همراه، یار و حتی عاشقاند، اما در باطن جز نیش، خیانت، بیوفایی و ناسپاسی چیزی در دل ندارند. انسانهایی که نمک میخورند و نمکدان میشکنند، بیاصولاند و وجدان خود را دفن کردهاند. حقناشناسیشان نه از روی نادانی است، ریشه آن در بیماری روحی و فقدان اخلاق انسانی قرار دارد. آنان از رنجی که دیگران برایشان کشیدهاند سپاسگزار نیستند و با بیرحمی، آن رنج را تحقیر میکنند.
نامردان و ناجوانمردان کسانیاند که در وقت نیاز، یار و یاورند، اما در وقت وفاداری، بهسان خنجری در پشت میزنند. رفاقت شان تا زمانی دوام دارد که منافع شان در امان باشد، به محض آنکه مصالح شخصیشان به خطر بیفتد، پشت هر عهد و پیمانی را خالی میکنند.
اینگونه افراد هنگام دستیابی به اهداف و منافعشان، از هیچگونه چاپلوسی و فریبکاری دریغ نمیورزند؛ چنان نقش بازی میکنند که گویی تجسمی از صداقتاند. وعده میدهند، سوگند میخورند و دم از وفاداری میزنند، اما بعد از رسیدن به مقصد و گذشت مدتی، چهرهٔ واقعی شیادانه و ابلیسمآبانهٔ خود را آشکار میسازند. در چنین مواردی، اینگونه رفتارها را میتوان برآمده از مجموعهای از عوامل دانست: نبود خوف الهی، وجدان خفته، فقدان تربیت سالم خانوادگی و نیز نابسامانیهای روانی؛ زمینه هایی که انسان را از درک ژرف ارزشهای انسانی و اخلاقی بازمیدارند و او را به ورطهٔ سقوط معنوی میکشانند.
چنانکه حضرت ابوالمعانی بیدل با بیانی حکیمانه هشدار میدهد:
گاو و خر از آگهی انسان نخواهد گشت لیک / آدمی گر اندکی غافل شود، خر میشود.
ایگویستها و روانهای مریض، کسانیاند که جهان را فقط از دریچهی خود میبینند. همه چیز برایشان وسیلهای است برای تغذیهی من بیمارشان. محبت دیگران را به سرمایهٔ برای سوءاستفاده تبدیل میکنند و هر رابطه را به بازی یکطرفه تنزل میدهند.
دوروها، منافقان و ریاکاران، با دو زبان و دو چهره زندگی میکنند. در ظاهر نیکاندیش، مؤمن، مهربان و خیرخواهاند، اما در باطن پر از حسد، تحقیر، تهمت، فریب و خیانت. زندگیشان تیاتریست بیپایان از نقشهای فریبنده. ریا، ماسک محبوبشان است و منافقبودن، روش بقا.
بدقولی و خیانت نیز از نشانههای بارز این افراد است. هیچ عهدی برایشان محترم نیست. هر جا که منفعتی بیشتر ببینند، آنجا خواهند بود. قول میدهند اما نمیمانند. اعتماد میگیرند اما میشکنند. دوست میشوند اما زخم میزنند. و چنین است که جامعه به جای وفاداری و صداقت، از بیاعتمادی، دلسردی و ناامنی روانی پر میشود.
حضرت مولانا خداوندگار بلخ، عارف عاشق و حکیم معنوی بیهمتای جهان، در مثنوی معنوی میفرماید:
چونک حق و باطلى آميختند
نقد و قلب اندر حرمدان ريختند
پس محك مىبايدش بگزيدهاى
در حقايق امتحانها ديدهاى
تا شود فاروق اين تزويرها
تا بود دستور اين تدبيرها
مراد مولانا آن است که در جهانی که حق و باطل در هم آمیختهاند، تشخیص حقیقت آسان نیست، همانگونه که اگر سکهٔ اصل و تقلبی در یک کیسه ریخته شوند، بدون محک نمیتوان آنها را از یکدیگر بازشناخت. از اینرو، انسان نیازمند معیاری آزموده و بصیرت آگاهانه است تا بتواند حق را از باطل جدا سازد و فریب تزویـر را نخورد. سخن مولانا در این ابیات، تأکید بر ضرورت تشخیص، امتحان و تمییز حقیقت از کژراهه است.
بنابراین، اگر انسان آگاهانه تن به این آمیختگی دهد و میان حق و باطل مرزی قایل نشود، در حقیقت محک تشخیص را از دست میدهد و خود را از امکان تمییز سره از ناسره محروم میسازد و به سرگردانی درونی دچار میشود.
در شاهنامهٔ حکیم سخن فردوسی، مرزبندی حق و باطل تنها بر پایهٔ پیروزی در میدان جنگ تعیین نمیشود، معیار اصلی آن عدالت، خرد، دادگری و وفاداری به میهن است. در این منظومهٔ حماسی، آنکس که بر بنیاد خرد و داد رفتار میکند حتی اگر شکست ظاهری بخورد، در جبههٔ حق قرار دارد، و آنکه اسیر آزمندی، بیداد و خودکامگی است، اگر پیروز شود، در صف باطل میایستد.
شاهنامه صحنهٔ رویارویی همیشگی نیروهای روشنایی و تاریکی است، نبردی میان داد و بیداد و حق و باطل. این تقابل صرفاً یک ستیز بیرونی نیست و نمایانگر جدال دو شیوهٔ زیستن است: زندگی بر مدار عدالت و راستی یا زیستن بر پایهٔ ستم و بیخردی.
پهلوانانی چون رستم جلوهٔ وجدان بیدار این حماسهاند. رستم یک جنگاور و نگهبان تعادل و داد است و حتی در برابر لغزشهای پادشاهانی چون کاووس سکوت نمیکند. در مقابل، چهرههایی مانند ضحاک و افراسیاب نمایندگان خودکامگی، حرص و پیمانشکنیاند. باطل در شاهنامه همیشه با چهرهٔ آشکار ظاهر نمیشود و گاه در هیات فریب و نیرنگ رخ مینماید، همانگونه که در سرگذشت سیاوش دیده میشود.
بنابراین، شاهنامه را میتوان روایت نبردی پیوسته میان داد و بیداد دانست، داستان برخاستن انسان آزاده در برابر خودکامگی. خیزش کاوه علیه ضحاک نماد همین ارادهٔ جمعی برای برانداختن ستم است. با اینحال، این حماسه تصویری ساده و خطی از پیروزی خیر بر شر ارایه نمیدهد. در جهان شاهنامه، حق ممکن است رنج ببرد و حتی قربانی شود، اما بیداد نیز پایدار نیست و سرانجام در برابر نیروی خرد و داد فرو میریزد.
این نگرش بازتاب اندیشهٔ حکیم توس در شاهنامه است: جهانی که در آن انسان در معرض آزمون اخلاقی قرار دارد و ارزش او با میزان پایبندیاش به داد و خرد سنجیده میشود.
با چنین برداشتی از شاهنامه، روشن میشود که در منطق فردوسی، سازش با باطل حتی به نام مصلحت، نوعی گسست از داد و خرد است. زیرا در این جهانبینی، معیار ارزش انسان وفاداری او به حقیقت و عدالت است، نه ظاهر آراسته.
از همین منظر، کسانی که حقیقت را فدای مصلحت میکنند، در واقع از جبههٔ داد فاصله میگیرند. در شاهنامه، باطل همواره در هیات هیولا ظاهر نمیشود، گاهی در لباس فریب، پیمانشکنی و نفاق رخ مینماید. بنابراین، آنان که در ظاهر چهرهٔ خیرخواه دارند اما در عمل حقیقت را معامله میکنند، در منطق این حماسه در مدار همان کژی و بیخردی قرار میگیرند که سرانجام به زوال میانجامد.
به بیان دیگر، جهانبینی فردوسی جایی برای معاملهٔ حقیقت باقی نمیگذارد، زیرا داد و خرد اصولی نیستند که بتوان آنها را به اقتضای مصلحت کنار گذاشت. هر عدولی از این اصول، هرچند در کوتاهمدت سودمند به نظر آید، سرانجام در شمار نیروهای تاریکی جای میگیرد.
با این رویکرد، کسانی که راه حقیقت و داد را رها میکنند و به مسیر نادرستی گرایش مییابند، خود را از خیر و سلامت محروم میکنند و در عین حال بستر آسیب و انحطاط جامعه را فراهم میآورند.
در جوامعی که ارزشها وارونه میشوند، این افراد با عناوینی جعلی، پرمدعا، پرطمطراق اما تهی از دانش واقعی، بر صدر مینشینند، در حالی که در میدان عمل، بیسواد، ناتوان، و تنها بهدنبال منافع زودگذر خویشاند. لافزنانیاند که گپهای بزرگ و پوشالی میزنند اما از درون تهیاند، و بیشتر به ویترینهایی شیک با کالایی پوسیده شباهت دارند.
شخصیتهایی از این دست با اختلالاتی چون عقدهی حقارت، خودبزرگبینی، کینهتوزی مزمن، حسادت مفرط و کمبود تربیت اخلاقی، جامعه را به انحطاط اخلاقی میکشانند. سکوت آنها در برابر ظلم یا تأییدش، همانند ریختن بنزین بر آتش بیعدالتی است. این افراد چنان زندگی میکنند که گویی وجدان تنها واژهای بیمعناست و مسوولیت اخلاقی باریست که باید از آن گریخت.
اندیشمند غربی، جان استوارت میل، در اثر کلاسیک خود On Liberty (درباره آزادی) هشدار میدهد که «سکوت در برابر ظلم، بهمثابه همکاری با آن است». میل تأکید دارد که آزادی فردی و مسوولیت اخلاقی تنها در بستر عمل و پاسخگویی انسان معنا مییابد. انسان نمیتواند خود را از پیامدهای بیتفاوتی نسبت به نادرستیها مبرا بداند.
مسوولیت فرد در پیوندی ژرف میان جهان درونی و کنشهای بیرونی معنا مییابد، چرا که این پیوند بر سه عنصر درهمتنیده استوار است: پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک. کردار نیک برخاسته از همآوایی اندیشه و گفتار است و کنش اخلاقی تجسم تعهد درونی انسان در میدان واقعیت است. بدینسان، هر عمل انسانی جلوهٔ عینی باور او به حقیقت و عدالت خواهد بود.
پیام برای نسل جوان:
نسل امروز باید بداند که مسیر رشد و بلوغ انسانی از راه آگاهی، صداقت و مسوولیتپذیری میگذرد. ما در برابر خداوند، وجدان و مردم مسوولیم. رفتار ما در سیاست، اجتماع و حتی در کوچکترین تعاملات روزمره باید بر اساس عدالت، حقیقت و شرافت باشد.
دنیا گذراست و آنچه از ما باقی میماند، نه ثروت است و نه شهرت، اثر نیکی است که بر جان دیگران گذاشتهایم. اگر از روی ترس، مصلحتطلبی، منفعتجویی یا محافظهکاری چشم بر ظلم ببندیم، خود را از مسیر حقیقت دور کردهایم و در نتیجه، به انکار هویت انسانی خویش پرداختهایم.
یاد بگیریم که همیشه در مسیر درست گام برداریم، حتی اگر این راه پرهزینه باشد. زیرا حقیقت، همانقدر که دشوار است، نجاتبخش است.
ایستادگی در برابر باطل و وفاداری به حقیقت، همراه با شجاعت، حقشناسی، جوانمردی، صداقت، درستکاری، مسوولیتپذیری، روحیهٔ انسانی و وجدان بیدار، روح ما را صیقل میدهد و بنیان جامعهای عادلانه، سالم و انسانی را پیریزی میکند.
شرح فرتور زیر:
کسانی که به نرخ روز نان میخورند، در باطن چنین چهرهی دارند، هیولایی در لباس انسان.
محمد اقبال نوری