| در جنگ روایتها، آنکه انسان را فراموش کند اگر در ظاهر پیروز شود، در واقع شکست خورده است | ||||
| تاریخ انتشار: ۰۳:۵۸ ۱۴۰۵/۲/۱۴ | کد خبر: 200020 | منبع: |
پرینت
|
|
آنچه امروز در بسیاری از جوامع، از جمله افغانستان جریان دارد، فقط جنگ اسلحه و قدرت نیست، بلکه در عمق آن «جنگ روایتها» در جریان است. روایت فقط توضیح واقعیت نیست؛ بلکه ساختن واقعیت در ذهن مردم است. هر جریان میکوشد روایت خود را بهعنوان حقیقت نهایی تثبیت کند، زیرا در جهان امروز، آنکه روایت را شکل دهد، ذهنها و در نهایت سرنوشتها را هدایت میکند.
در جامعه ما، سه روایت اصلی بیش از همه حضور دارند. نخست، روایت قبیلهای است؛ روایتی که در آن قبیله محور سیاست و قدرت قرار میگیرد و جامعه متکثر بهجای آنکه به رسمیت شناخته شود، در چارچوب منافع یک قبیله تعریف میشود. این روایت با تحریک احساسات تباری و اتکا بر غرور جمعی، تاریخ و جغرافیا را نیز از دریچه قبیله میبیند و به همین دلیل، در مسائلی مانند دیورند، مرز را نه یک واقعیت سیاسی، بلکه یک موضوع هویتی و احساسی تفسیر میکند.
روایت دوم، روایت مذهبی است که در بسیاری موارد با روایت قبیلهای درهم آمیخته و به ابزار قدرت تبدیل شده است. در این چارچوب، دین از حوزه ایمان به عرصه سیاست کشیده میشود و بهجای آنکه عامل هدایت اخلاقی باشد، به منبع مشروعیت سیاسی و گاه توجیه خشونت تبدیل میگردد. تجربه تاریخی نشان داده است که چگونه این روایت، در خدمت حذف، سرکوب و حتی فاجعههای انسانی و نسل کشی قرار گرفته است. زمانی که روایت مذهبی با قدرت سیاسی پیوند میخورد، دیگر صرفاً یک باور نیست، بلکه به قانون، اجبار و ساختار سلطه تبدیل میشود.
در واقع، ترکیب روایت قبیلهای و مذهبی، یکی از سختترین و نقدناپذیرترین اشکال قدرت را میسازد؛ قدرتی که هم بر احساسات هویتی تکیه دارد و هم بر تقدس دینی، و همین ترکیب، راه هرگونه پرسش و اصلاح را میبندد.
اما در برابر این دو، روایت سومی نیز وجود دارد: روایت انسانی. از منظر عقل فلسفی، این روایت بر یک اصل بنیادین استوار است که هیچ هویت، باور یا قدرتی فراتر از نقد نیست و هیچ انسانی نباید قربانی یک روایت شود. در این نگاه، انسان هدف است، نه وسیله. کرامت و حقوق انسانی مقدم بر هر نوع تعلق قومی یا مذهبی قرار میگیرد و عقلانیت، جایگزین احساسات مهارنشده میشود.
از منظر علم و تجربه تاریخی، جوامعی که از روایتهای بسته عبور کرده و به سوی روایتهای باز و انسانی حرکت نمودهاند، توانستهاند مسیر ثبات و توسعه را پیدا کنند. در مقابل، جوامعی که در چارچوب روایتهای سخت و مطلق باقی ماندهاند، بیشتر در چرخه خشونت و بیثباتی گرفتار شدهاند. دلیل آن روشن است: روایتهای بسته، خود را اصلاح نمیکنند، بلکه بحران را بازتولید مینمایند.
از منظر اخلاق نیز معیار روشن است: هر روایتی که به حذف، تحقیر یا سرکوب انسانها بینجامد، نمیتواند موجه باشد حتی اگر به نام قبیله یا دین مطرح شود. اخلاق ما را به سوی روایتی فرا میخواند که در آن حقوق برابر، عدالت و حرمت انسانها محور قرار گیرد.
در نهایت، مساله امروز ما انتخاب میان این روایتها است: روایتی که بر انحصار، احساسات و حذف استوار است، یا روایتی که بر عقلانیت، دانایی و کرامت انسانی بنا شده است. در جنگ روایتها، آنکه انسان را فراموش کند اگر در ظاهر پیروز شود، در واقع شکست خورده است.
عقل میگوید روایت انسانی پایدارتر است، علم میگوید روایتهای باز موفقترند، و اخلاق میگوید هیچ چیز بالاتر از کرامت انسان نیست. نجات جامعه، نه در پیروزی یک قبیله یا یک قرائت خاص، بلکه در غلبه روایت انسانی است؛ زیرا آینده را نه روایتهای بسته، بلکه روایتهایی میسازند که انسان را در مرکز قرار میدهند.
محمد ناطقی