| عقل میگوید انسان اصل است، نه وابستگیها؛ علم میگوید تبعیض، جامعه را فرسوده میکند؛ اخلاق میگوید کرامت انسان، غیرقابل معامله است | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۱:۴۷ ۱۴۰۵/۲/۱۸ | کد خبر: 200112 | منبع: |
پرینت
|
|
وقتی تعلق، جای انسان را میگیرد؛ ریشه فلسفی تبعیض و بیعدالتی؛
یکی از بزرگترین بحرانهای جوامع بسته و ایدئولوژیک این است که «انسان» را اصل نمیدانند، بلکه «تعلق» را اصل قرار میدهند. در چنین جوامعی، انسان نه بهعنوان یک موجود دارای کرامت ذاتی، بلکه بهعنوان عضو یک قوم، مذهب، جنسیت یا ایدئولوژی تعریف میشود. ارزش او نیز نه از انسان بودنش، بلکه از میزان نزدیکیاش به هویت مسلط ناشی میگردد. همینجا است که تبعیض آغاز میشود و کرامت انسانی فرو میریزد.
امانوئل کانت میگوید: «انسان هرگز وسیله نیست، بلکه همواره غایت است.» معنای این سخن روشن است: انسان بهخودیِ خود ارزش دارد و حق، از ذات او سرچشمه میگیرد، نه از تعلقاتش. اما در جامعهای که تعلق معیار ارزش شود، انسان دیگر «شخص» نیست، بلکه «نماینده یک هویت» است. در این وضعیت، فرد نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان وابسته به قوم، مذهب یا جنسیت خاص قضاوت میشود. این همان نقطهای است که انسانزدایی آغاز میگردد.
از منظر فلسفی، این یک سقوط عمیق از مفهوم انسان است. فلسفه مدرن و اندیشه حقوق بشر، دقیقاً برای عبور از همین منطق شکل گرفت؛ عبور از جامعهای که در آن خون، قبیله و ایمان اجباری، سرنوشت انسان را تعیین میکرد. تمام پروژه مدرنیته سیاسی، تلاشی بود برای اینکه انسان مستقل از تبار، مذهب و جنسیت، دارای حقوق برابر شناخته شود. اگر انسان بودن کافی نباشد، دیگر چیزی به نام «حق» وجود ندارد؛ فقط «امتیاز» باقی میماند، و امتیاز را قدرت میدهد و هر زمان میتواند پس بگیرد.
در اینجا باید تفاوت حق و امتیاز را فهمید. حق، ذاتی و غیرقابل سلب است؛ اما امتیاز، اعطایی و مشروط است و به همین دلیل جریان عدالت خواهی به دنبال حق ذاتی است و نه امتیاز طلبی. وقتی آموزش، آزادی، کار و مشارکت سیاسی وابسته به هویت شود، دیگر سخن از حق نیست، بلکه توزیع امتیاز میان گروههای خاص است. این دقیقاً همان ساختاری است که جامعه ما عمیقاً گرفتار آن شده است.
از منظر علم و تجربه تاریخی نیز، جوامعی که هویت را جایگزین انسان کردهاند، همواره درگیر خشونت، بحران و عقبماندگی بودهاند. تبعیض ساختاری، اعتماد اجتماعی را نابود میکند و جامعه را به میدان جنگ روایتها و هویتها تبدیل میسازد. در چنین فضایی، شایستگی، عدالت و قانون قربانی تعلقات میشوند. تجربه جهان نشان داده است که توسعه و ثبات، زمانی ممکن میشود که انسان، مستقل از هویتهایش، دارای حقوق برابر شناخته شود.
اما داوری نهایی با اخلاق است. اخلاق میگوید کرامت انسان مطلق است، نه مشروط. هیچ انسانی نباید بهدلیل زن بودن، قومیت، مذهب یا باورش، از حقوق طبیعی خود محروم گردد. محروم کردن انسان از حق آموزش، کار، آزادی و مشارکت، فقط یک خطای سیاسی نیست؛ بلکه انکار مستقیم انسانیت است.
واقعیت دردناک جامعه ما همین است: اصالت از انسان گرفته شده و به تعلقات داده شده است. زنان بهدلیل جنسیت، و بسیاری دیگر بهدلیل قومیت یا باورشان، از ابتداییترین حقوق محروماند. این بحران، پیش از آنکه سیاسی باشد، یک بحران فلسفی و اخلاقی است؛ زیرا در آن، انسان دیگر معیار نیست.
اما درست در همین نقطه، امکان رهایی نیز آغاز میشود. هرجا که انسان فراتر از هویت دیده شود، یک گام به سوی عدالت برداشته شده است. مبارزه امروز، در عمق خود، مبارزه برای بازگرداندن انسان به جایگاه اصلیاش است: موجودی که حق، از انسان بودنش سرچشمه میگیرد، نه از تعلقش.
عقل میگوید انسان اصل است، نه وابستگیها؛ علم میگوید تبعیض، جامعه را فرسوده میکند؛ اخلاق میگوید کرامت انسان، غیرقابل معامله است. هیچ جامعهای با نفی اصالت انسان، به عدالت نمیرسد. آینده از آنِ نظمی است که در آن، انسان نه بهعنوان «وابسته»، بلکه بهعنوان «دارای کرامت ذاتی و حقوق برابر» شناخته شود. دیدن کمتر
محمد ناطقی