| افغانستان اگر روزی دوباره برخیزد، نه با افراطگرایی و نه با معاملههای پشتپرده، بلکه با بازسازیِ اخلاق سیاسی، احیای عقلانیت، و آگاهیِ نسلی برخواهد خاست | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۱:۴۶ ۱۴۰۵/۲/۲۲ | کد خبر: 200155 | منبع: |
پرینت
|
|
مانیفستِ ملتی که به حراج گذاشته شد!
فروپاشی افغانستان با سقوط کابل در آگست ۲۰۲۱ آغاز نشد؛ این فاجعه سالها پیش، در ساختارِ فرسودهی قدرت، در فسادِ نهادینهشده، در بازیهای استخباراتی و در معاملههای پنهانِ سیاسی آغاز شده بود.
کابل زمانی سقوط کرد که جمهوریت، پیش از شکست نظامی، از درون تهی شد؛ و در دوحه، سرنوشت یک ملت به بخشی از معاملهی قدرتهای جهانی و منطقهای بدل گردید.
امروز جهان با تصویری تلخ و وارونه از افغانستان روبرو است:
- استاد دانشگاهی که در غربت کارگری میکند؛
- دانشجوی پزشکیای که باربری میکند؛
- معلمی که زیر آوارِ کار روزمزدی فرسوده میشود؛
- و افسر نیروی ویژهای که در سکوت و گمنامی، شبهای مهاجرت را نگهبانی میدهد. اینها صرفاً روایتهای اندوهبار فردی نیستند؛ اینها نشانههای فروپاشیِ یک نظم سیاسی و اسناد زندهی خیانت به آیندهی یک ملتاند.
دوحه؛ لحظهی فروپاشیِ مشروعیت؛
آوارگیِ نخبگان افغانستان، فقط از میدانهای جنگ آغاز نشد؛ از جایی آغاز شد که تروریسم، در قالب «توافق سیاسی»، مشروعیت یافت. پیمان دوحه صرفاً یک توافق دیپلماتیک نبود؛ نقطهای بود که در آن، جمهوریت افغانستان عملاً پشت درهای بسته تضعیف شد و طالبان، پیش از ورود به کابل، بهعنوان یک واقعیت سیاسی پذیرفته شدند. آزادسازی هزاران زندانی طالبان تحت عنوان «پروسهی صلح»، تنها یک امتیاز سیاسی نبود؛ بازگرداندن نیرویی بود که بعدتر همان ارتش، همان دانشگاهها و همان جامعه را هدف گرفت که قرار بود صلح از آنها محافظت کند. اما حقیقت، تنها به دوحه ختم نمیشود.
سقوط از درون؛ وقتی دولت، خودش را میبلعد؛
افغانستان فقط قربانیِ مداخلهی خارجی نشد؛ جمهوریت، پیش از آنکه از بیرون شکست بخورد، در درون دچار فرسایش اخلاقی و سیاسی شده بود.
فساد ساختاری، قومگرایی، شبکههای مافیاییِ قدرت، وابستگیهای استخباراتی و سیاستمدارانی که دولت را به ابزار معامله و ثروت شخصی تبدیل کرده بودند، اعتماد عمومی را نابود کردند.
بسیاری سالها از آزادی، دموکراسی، حقوق زنان و مبارزه با تروریزم سخن گفتند؛ اما در لحظهی سرنوشتساز، یا سکوت کردند، یا معامله، یا فرار.طالبان فقط یک گروه مسلح نیستند؛ آنها محصول خلأ رهبری، فروپاشیِ اعتماد ملی و شکستِ اخلاق سیاسی نیز هستند.
وارونگیِ یک جامعه؛
امروز افغانستان گرفتار نوعی «وارونگیِ تمدنی» شده است؛ جامعهای که در آن، صاحبان دانش و تخصص برای بقا تحقیر میشوند، و صاحبان جهل و خشونت بر سرنوشت مردم حکم میرانند. این فقط تغییر یک حکومت نیست؛تخریبِ سیستماتیکِ عقلانیت در یک جامعه است.
وقتی دانشگاه تضعیف میشود، زنان حذف میشوند، نخبگان مهاجرت میکنند و ترس جای اندیشه را میگیرد، جامعه بهتدریج توان بازسازیِ خود را از دست میدهد. خطر اصلیِ امروز افغانستان فقط فقر نیست؛ «تخلیهی تاریخیِ مغزها» است.
حقیقتی که باید پذیرفت؛
نجات افغانستان با نوستالژی، شعار یا مرثیه ممکن نیست.نخستین گامِ بازسازی، پذیرشِ بیرحمانهی حقیقت است. افغانستان قربانیِ سه نیروی همزمان شد:
معاملهگریِ قدرتهای جهانی و منطقهای؛
فساد و خیانتِ بخشی از نخبگان داخلی؛
و افراطگراییای که جهل را به ابزار حکومت تبدیل کرد. تا زمانی که این سه ریشه، صریح و بدون ملاحظه نقد نشوند، هر پروژهی سیاسیِ تازهای، بازتولیدِ همان چرخهی شکست خواهد بود.
حافظه؛ آخرین سنگرِ یک ملت؛
شاید امروز بسیاری از نخبگان افغانستان در کوچههای مهاجرت پراکنده باشند و دستهایشان از کارِ سخت زمخت شده باشد، اما آگاهی چیزی نیست که با تبعید از بین برود. نسلی که امروز برای زندهماندن کارگری میکند، فردا راویِ دقیقِ این فروپاشی خواهد بود. ممکن است بتوان یک نظام سیاسی را با معامله و تفنگ از میان برد، اما نابودیِ کاملِ حافظهی تاریخیِ ملتی که طعم آموزش، آزادی و آگاهی را چشیده، ممکن نیست.
افغانستان اگر روزی دوباره برخیزد، نه با افراطگرایی و نه با معاملههای پشتپرده، بلکه با بازسازیِ اخلاق سیاسی، احیای عقلانیت، و آگاهیِ نسلی برخواهد خاست که دیگر میداند:
«وطنی که با خیانت فروخته شود، فقط با حقیقت بازپس گرفته میشود.»
عارف رحمانی