| در جوامع متکثر مانند افغانستان، وحدت ملی زمانی ممکن است که همه انسانها، مستقل از قوم، زبان، مذهب و جنسیتشان، از حقوق و کرامت برابر برخوردار باشند | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۰:۴۰ ۱۴۰۵/۲/۲۹ | کد خبر: 200200 | منبع: |
پرینت
|
|
یکی از تلخترین تجربههای تاریخ این است که نظامهای ایدیولوژیک، بیش از آنکه «وحدت ملی» بسازند، جامعه را به سوی حذف، سرکوب و حتی کشتار جمعی سوق دادهاند. زیرا در این نظامها، انسان بهخودیِ خود ارزش ندارد؛ ارزش انسان وابسته به قوم، مذهب، ایدیولوژی و میزان وفاداری او به روایت حاکم است. همینجا است که وحدت ملی، آرامآرام جای خود را به «فاشیسم هویتی» میدهد.
البته مشکل، اصل هویت قومی و مذهبی نیست. هیچ انسانی بیرون از زبان، فرهنگ، قوم و باورهایش زندگی نمیکند. آنچه خطرناک میشود، «مطلق شدن هویت» است؛ یعنی زمانی که قوم یا مذهب، معیار حقیقت، حق و انسانیت معرفی گردد. در چنین فضایی، دیگر انسانها برابر دیده نمیشوند؛ یک گروه خود را صاحب اصلی کشور، تاریخ و قدرت میپندارد و دیگران را یا تابع میخواهد یا حذفشده.
در جوامع متکثر مانند افغانستان، وحدت ملی فقط زمانی ممکن است که همه انسانها، مستقل از قوم، زبان، مذهب و جنسیتشان، از حقوق و کرامت برابر برخوردار باشند. اما نظامهای بسته قومی و مذهبی، جامعه را نه بر اساس شهروندی، بلکه بر اساس هویت تقسیم میکنند. نتیجه چنین نگاهی، تولید بیاعتمادی، نفرت و شکاف دائمی است.
از منظر فلسفی، این همان نقطهای است که سیاست از انسانیت جدا میشود. کانت میگفت: «انسان غایت است، نه وسیله.» اما در نظامهای توتالیتر، انسان وسیله حفظ ایدیولوژی میشود. اگر لازم باشد میلیونها انسان قربانی شوند تا «روایت مقدس» باقی بماند، این قربانیکردن نه تنها مجاز، بلکه فضیلت شمرده میشود. در چنین وضعیتی، قدرت دیگر در خدمت انسان نیست؛ انسان در خدمت قدرت و ایدیولوژی قرار میگیرد.
فاشیسم نیز همیشه با نفرت آشکار آغاز نمیشود؛ گاهی با شعار وحدت، نجات ملی و دفاع از ایمان شروع میشود. اما وقتی فقط یک روایت حق سخن گفتن داشته باشد و دیگران خائن، کافر یا ضد ملت معرفی شوند، جامعه آرامآرام وارد تاریکترین مرحله تاریخ خود میشود.
تجربه تاریخ نیز همین را نشان میدهد. آلمان نازی، یهودیان را مانع «خلوص نژادی» میدید. در افغانستان نیز بسیاری از هزارهها معتقدند که سیاستهای امیر عبدالرحمن، نوعی فاشیسم قومی بود؛ زیرا با روایت هژمونی قبیلهای، بخش بزرگی از مردم هزاره قتلعام، کوچ اجباری و حذف شدند. در حافظه تاریخی هزارهها، عبدالرحمن همان نقشی را دارد که هیتلر برای یهودیان داشت؛ نماد دولتی که انسان را نه بر اساس انسان بودن، بلکه بر اساس هویت قومی ارزشگذاری میکرد.
نکته خطرناکتر این است که نظامهای ایدیولوژیک معمولاً خشونت را مقدس میکنند. وقتی گفته میشود «جنگ ما برای خدا، ایمان یا بقای ایدیولوژی است»، انسان و کرامت انسانی به حاشیه رانده میشود. در چنین نگاهی، حتی نابودی یک ملت نیز میتواند توجیه شود، فقط برای آنکه روایت حاکم باقی بماند. این همان جایی است که اخلاق فرو میریزد و خشونت، لباس تقدس میپوشد.
به همین دلیل است که نظامهای توتالیتر از نقد میترسند. زیرا اگر نقد آزاد شود، روایت مقدس و انحصاری آنان فرو میریزد. از همینرو، پرسش را خیانت، مخالفت را دشمنی و نقد را توهین به مقدسات معرفی میکنند. در چنین فضایی، جامعه از عقلانیت فاصله میگیرد و بهجای شهروند آگاه، پیروان مطیع تولید میشود.
از منظر علم و تجربه تاریخی نیز، همه نظامهای توتالیتر یک ویژگی مشترک داشتهاند: حذف فردیت انسان. در این نظامها، قانون ابزار عدالت نیست؛ ابزار حفظ سلطه است. رسانه، آموزش، دین و تاریخ نیز در خدمت بازتولید همان روایت رسمی قرار میگیرند. نتیجه چنین وضعیتی، فرسایش اعتماد ملی، انباشت نفرت و تکرار چرخه خشونت است.
اما جامعه متکثر را نمیتوان با حذف و تحقیر اداره کرد. وحدت ملی واقعی، نه با ترس و اطاعت، بلکه با عدالت و برابری ساخته میشود. ملت زمانی شکل میگیرد که همه انسانها احساس کنند در حق، کرامت و سرنوشت شریکاند. هیچ قومی نباید خود را مالک کشور بداند و هیچ مذهبی نباید معیار شهروندی کامل تلقی شود.
عقل میگوید وحدت بدون برابری پایدار نیست؛ علم میگوید نظامهای توتالیتر دیر یا زود به خشونت و فروپاشی میرسند؛ اخلاق میگوید هیچ ایدیولوژیای بالاتر از جان و کرامت انسان نیست.
نجات افغانستان نه در سلطه قومی و نه در انحصار مذهبی است؛ بلکه در عبور از روایتهای بسته و رسیدن به یک روایت انسانی و شهروندی برابر نهفته است. جامعهای که انسان را فراتر از تعلقاتش ببیند، میتواند به وحدت برسد؛ اما جامعهای که هویت را بر انسان مقدم کند، دیر یا زود به سوی فاشیسم و حذف دیگری سقوط خواهد کرد.
محمد ناطقی