| تاریخ انتشار: ۱۶:۳۹ ۱۴۰۵/۳/۳۰ | کد خبر: 200389 | منبع: |
پرینت
|
|
دیروز بعد از مدتها به اداره امور اتباع رفتم ،نه برای انجام کاری، فقط برای پرسیدن یک سؤال.
حتی قصد ورود به ساختمان را هم نداشتم. کنار در ایستادم تا سؤال کوتاهی بپرسم و برگردم. روسری به سر داشتم، پیراهن طوسی، شلوار بلند مشکی. برای اینکه روسری از سرم نیفتد، آن را پشت گوشهایم ثابت کرده بودم.
مأمور دم در بعد از چند لحظه برانداز کردنم پرسید:
«ایرانی هستی یا افغانی؟»
گفتم: «افغانی.»
کارت آمایشم را گرفت و گفت دنبالش بروم. مرا به داخل ساختمان برد و در اتاقی نگه داشت. وقتی پرسیدم چه اتفاقی افتاده، گفت:
«با این لباسی که پوشیدی!»
متعجب شدم. گفتم:
«فکر میکنم بخش بزرگی از زنانی که در ایران زندگی میکنند پوششی شبیه من دارند.»
در همان لحظه خانمی ایرانی وارد ساختمان شد، پوششی که بهمراتب آزادتر از من داشت. کسی چیزی به او نگفت. مستقیم به سمت یکی از کارمندان رفت و کارش را انجام داد.
دو ساعت مرا در گوشه اتاق نگه داشتند، مثل دانشآموزی که مرتکب خطایی شده باشد. بعد از مدتی نصیحتها شروع شد، اینکه من به خدا وصل نیستم، اینکه باید برایم گزارش بنویسند، اینکه حتی ممکن است خودم و خانوادهام از کشور اخراج شوند.
هاج و واج فقط نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم: واقعاً جرم من چیست؟
پوششم؟ یا افغان بودنم؟
به آنها گفتم:
«شما مرا از اخراج میترسانید؟ چیزی برای از دست دادن برایم باقی نگذاشتهاید. از کودکی با کلمه "افغانی" تحقیر شدم، آنقدر که گاهی انگار این واژه نه یک ملیت، که یک توهین بوده است.»
من فقط شبیه بسیاری از دختران همنسل خودم لباس پوشیده بودم.
آن روز، بیشتر از هر چیز، تبعیض آزارم داد. اینکه قانونی که برای یک نفر نادیده گرفته میشود، برای دیگری به ابزاری برای تحقیر تبدیل میشود. اینکه یک انسان فقط به خاطر ملیتش، راحتتر هدف توهین، تهدید و تحقیر قرار میگیرد.
آن روز فقط دو ساعت در یک اتاق نگهم نداشتند؛ انگار چهل سال زندگیام را دوباره مقابلم گذاشتند.
چهل سال شنیدن اینکه «تو از ما نیستی».
چهل سال تلاش برای اثبات چیزی که نباید هیچ انسانی مجبور به اثباتش باشد: انسان بودنش.
کاش روزی برسد که هیچکس به خاطر ملیتش تحقیر نشود.
و کاش این کابوس طولانی، بالاخره تمام شود...
نجیبه حقانی