| نه حمایت از یک گروه سیاسی و نظامی توانست افغانستان را به حیاط خلوت پاکستان تبدیل کند و نه تغییر حکومتها توانست اراده مستقل سیاسی را از میان ببرد | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۰:۳۳ ۱۴۰۵/۶/۲۴ | کد خبر: 200898 | منبع: |
پرینت
|
|
اسلامآباد و کابل؛ از «عمق استراتژیک» تا بنبست راهبردی؛
در پنج دهه گذشته، افغانستان با تمام ضعفها، بحرانها و تغییرات سیاسی خود، هیچگاه آنگونه که اسلامآباد انتظار داشت، به ابزار تحقق سیاستهای منطقهای پاکستان تبدیل نشد. حاکمان کابل تغییر کردند؛ کمونیست، مجاهد، تکنوکرات و طالب آمدند و رفتند، اما یک واقعیت تاریخی همچنان پابرجا ماند: پاکستان نتوانست افغانستان را به یک کشور تابع و مطیع اراده خود تبدیل کند.
مساله افغانستان برای پاکستان تنها یک همسایه غربی نیست؛ بلکه از نگاه ساختار نظامی و امنیتی این کشور، با رقابت تاریخی اسلامآباد و دهلینو، مساله مرز دیورند، نگرانی از ملیگرایی پشتون و تلاش برای ایجاد یک فضای امن در برابر هند گره خورده است. از همینرو، سیاست پاکستان در قبال افغانستان در چند دهه گذشته عمدتاً بر افزایش نفوذ، حمایت از گروههای مسلح همسو و تلاش برای اثرگذاری مستقیم یا غیرمستقیم بر ساختار قدرت در کابل استوار بوده است. مفهوم «عمق استراتژیک» نیز در همین چارچوب معنا پیدا کرد؛ یعنی داشتن یک افغانستان دوست و همسو که در محاسبات امنیتی پاکستان، پشت جبههای امن در برابر هند تلقی شود.
اما تجربه پنج دهه نشان داده است که نفوذ با سلطه تفاوت دارد.
پاکستان در دوره جنگ سرد، با استفاده از شرایط منطقهای و حمایت گسترده غرب از جهاد افغانستان، توانست جایگاه مهمی در تحولات این کشور به دست آورد. پس از فروپاشی شوروی و سقوط حکومت نجیبالله نیز اسلامآباد تلاش کرد از خلأ قدرت در کابل برای تثبیت نفوذ خود استفاده کند. حمایت از برخی گروههای مجاهدین و سپس ظهور طالبان، بخش مهمی از همین راهبرد بود.
با این حال، زمانی که اختلافات میان گروههای مجاهدین شدت گرفت و حکومتهای مختلف نتوانستند ثبات پایدار ایجاد کنند، پاکستان تصور کرد که طالبان میتواند همان نیرویی باشد که سالها به دنبال آن بوده است؛ نیرویی که ضمن ایجاد نظم و امنیت در افغانستان، با منافع امنیتی و منطقهای اسلامآباد نیز همسویی بیشتری داشته باشد.
در کنار ملاحظات امنیتی، تحولات آسیای مرکزی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز اهمیت افغانستان را برای پاکستان افزایش داد. کشورهای تازهاستقلالیافته آسیای مرکزی، منابع انرژی و مسیرهای احتمالی انتقال آن به بازارهای جنوبی، افغانستان را به بخشی از محاسبات ژیوپلیتیک منطقه تبدیل کرده بود. پاکستان امیدوار بود افغانستانی تحت نفوذ خود بتواند در آینده نقش مهمی در اتصال آسیای مرکزی به پاکستان و بنادر جنوبی ایفا کند.
اما واقعیت میدان همواره پیچیدهتر از محاسبات روی کاغذ بوده است.
نه حمایت از یک گروه سیاسی و نظامی توانست افغانستان را به حیاط خلوت پاکستان تبدیل کند و نه تغییر حکومتها توانست اراده مستقل سیاسی در افغانستان را از میان ببرد. حتی در دورههایی که بخش قابل توجهی از رهبران و نیروهای سیاسی افغانستان به پاکستان وابستگی یا ارتباط نزدیک داشتند، این کشور نتوانست اراده خود را بهطور کامل بر کابل تحمیل کند.
پس از سال ۲۰۰۱ نیز اگرچه پاکستان همچنان از اهرمهای مختلف برای حفظ نفوذ خود در افغانستان استفاده کرد، اما حکومتهای جمهوری افغانستان حاضر نشدند سیاست خارجی و امنیتی خود را بهطور کامل با خواستههای اسلامآباد هماهنگ کنند. نزدیکی کابل به هند یکی از مهمترین نگرانیهای ساختار امنیتی پاکستان بود و همین رقابت منطقهای، همچنان بخش مهمی از سیاست افغانستانِ اسلامآباد را شکل میداد.
با سقوط جمهوری افغانستان و خروج نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۲۱، شاید در اسلامآباد این تصور قوت گرفت که سرانجام شرایط برای تحقق رؤیای چند دههای فراهم شده است: طالبان دوباره در کابل قدرت گرفتهاند و حکومتی بر سر کار آمده که پاکستان سالها از آن حمایت کرده بود.
اما پنج سال گذشته نشان داد که طالبانِ امروز الزاماً طالبانِ مطلوب پاکستان نیستند.
اسلامآباد دریافت که داشتن روابط تاریخی، قومی، مذهبی و امنیتی با طالبان به معنای در اختیار داشتن سیاست خارجی و تصمیمهای راهبردی آنان نیست. حتی اختلافات امنیتی میان دو طرف، بهویژه بر سر تحریک طالبان پاکستان (TTP)، روابط اسلامآباد و کابل را به یکی از پیچیدهترین دورههای خود رسانده است. گزارشهای تحلیلی نیز تأکید کردهاند که پس از بازگشت طالبان به قدرت، رابطه پاکستان با کابل برخلاف انتظار اولیه، با چالشهای جدی امنیتی و سیاسی روبهرو شده است.
از همینجاست که سیاست فشار پاکستان در سالهای اخیر شدت بیشتری گرفته است.
حملات نظامی و هوایی، بستن یا محدود کردن گذرگاههای مرزی، فشار بر تجارت افغانستان، اخراج مهاجران افغان و استفاده از اهرمهای اقتصادی و ترانزیتی، همگی نشان میدهند که اسلامآباد تلاش دارد کابل را وادار به پذیرش برخی خواستههای امنیتی و سیاسی خود کند.
اما مساله اساسی اینجاست: اگر در پنج دهه گذشته استفاده از گروههای نیابتی، فشار سیاسی، حمایت از شورشها و تلاش برای تغییر حکومتها نتوانسته افغانستان را به یک کشور تابع پاکستان تبدیل کند، بعید است ادامه همان سیاست با ابزارهای خشنتر نتیجه متفاوتی به همراه داشته باشد.
پاکستان در برابر یک واقعیت تاریخی قرار گرفته است: افغانستان ممکن است ضعیف باشد، گرفتار جنگ باشد و حکومتهای آن یکی پس از دیگری تغییر کنند، اما این به معنای پذیرش سلطه یک کشور خارجی نیست.
چرخه حمایت از گروههای شورشی در برابر حکومتهای مستقر در کابل، هرچند در مقاطعی به سقوط نظامها منجر شده، اما در نهایت نه ثبات پایدار برای افغانستان آورده و نه امنیت بلندمدت برای پاکستان. برعکس، بسیاری از نیروهایی که زمانی بهعنوان ابزار سیاست منطقهای مورد استفاده قرار گرفتهاند، در مقاطع بعدی به تهدیدی علیه خود پاکستان تبدیل شدهاند.
از این منظر، یکی از بزرگترین تناقضهای سیاست پنجاهساله پاکستان در افغانستان همین است: اسلامآباد برای رسیدن به امنیت بیشتر، بارها به بیثباتی افغانستان کمک کرده و سپس برای مهار پیامدهای همان بیثباتی، به فشار و مداخله بیشتر روی آورده است.
اگر پاکستان امروز بار دیگر بخواهد با استفاده از نسخه گروههای نیابتی، از جمله تکرار تجربههای گذشته یا حتی پیادهکردن نسخهای مشابه داعش در افغانستان، معادله قدرت را تغییر دهد، بعید است دستاوردی بهتر از شرایط کنونی نصیبش شود. چنین رویکردی نه تنها مشکل اساسی روابط دو کشور را حل نخواهد کرد، بلکه میتواند افغانستان و پاکستان را وارد دور تازهای از خشونت و بیثباتی کند.
راه حل، نه در تغییر مداوم حاکمان کابل و نه در تلاش برای ساختن یک حکومت وابسته، بلکه در بازنگری اساسی در راهبرد پاکستان در قبال افغانستان است.
اسلامآباد اگر واقعاً به دنبال امنیت پایدار در مرزهای غربی خود است، باید از سیاست «افغانستان تابع» عبور کرده و افغانستان را بهعنوان یک کشور مستقل و دارای منافع ملی مستقل به رسمیت بشناسد. روابط پایدار میان دو کشور زمانی شکل خواهد گرفت که بر مبنای احترام متقابل، منافع مشترک، همکاری اقتصادی و امنیتی و عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر بنا شود.
پنج دهه تجربه، یک درس روشن دارد:
پاکستان توانسته بر افغانستان اثر بگذارد، اما نتوانسته افغانستان را در اختیار بگیرد.
و اگر راهبرد اسلامآباد همچنان بر این تصور استوار باشد که میتوان با فشار، گروههای نیابتی، تحریم، بستن مرزها یا تغییر حکومتها افغانستان را وادار به پذیرش اراده پاکستان کرد، احتمالاً پنجاه سال آینده نیز نتیجهای متفاوت از پنجاه سال گذشته نخواهد داشت.
آنچه در پنج دهه تحقق نیافته، با تکرار همان سیاستها در آینده نیز تحقق نخواهد یافت؛ مگر آنکه اسلامآباد پیش از افغانستان، در سیاست خود در قبال افغانستان تغییر ایجاد کند.
جمال عبدالناصر حبیبی