| ما نمیخواهیم بار دیگر پارسیزبانان به عنوان نیرویی برای مشروعیت بخشیدن به یک ساختار از پیش طراحیشده استفاده شوند | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۸:۳۸ ۱۴۰۵/۶/۲۸ | کد خبر: 200930 | منبع: |
پرینت
|
|
آنچه امروز پارسیزبانان در جغرافیای نامنهاد افغانستان با آن روبهرو هستند، تنها مساله ادامه حاکمیت طالبان نیست بلکه خطر بزرگتر این است که طالبان تعویض شوند، اما ساختار قدرتی که طالبان نماینده آناند، با چهرهای تازه و لباسی متفاوت دوباره بر سرنوشت مردم حاکم باقی بماند.
این احتمال را باید بسیار جدی گرفت.
اندیشهی جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسیزبانان، معادلهای را که دههها بر مردم ما تحمیل شده، به پرسش گرفته است. این اندیشه میگوید مساله پارسیزبانان گرفتن چند چوکی در حکومت آینده نیست، بلکه مساله این است که باید درباره آینده خویش خود تصمیم بگیرند و اراده خویش را تحمیل کنند. همین تغییر پرسش، باید به حیث تهدید جدی به آدرس تمام نیروهایی باشد که وفادار به بقای افغانستان و سلطه افغانی هستند و پیام میدهند که در ساختار قدرت پسا طالبان در تقسیم قدرت اشتباه بن اول را انجام نمی دهند، از همین اکنون می خواهم بگویم این یک فریب محض است که ساده دلان به آن باور می کنند ولی به تباهی بدتر از طالبان می روند، چون اینجا دشنه افغانی برهنه است و در آنجا به مثل دوران جمهوریت با غلاف غیرافغانی پنهان می شود!
از اینرو، نباید منتظر ماند تا شکل بعدی قدرت ساخته شود و سپس درباره آن تصمیم گرفت. پیام های چهره های شاخص غیر افغان دوران جمهوریت نشان میدهد که ممکن است مهمترین معاملهها هم اکنون پیش از آنکه مردم از آن آگاه شوند، در پشت درهای بسته آغاز شده باشد.
آنچه باید نسل امروز پارسیزبان بفهمد و چشم های شان را باز کنند این است که خطر فقط از طالبان نمیآید. طالبان یک شکل آشکار سلطهاند؛ اما ممکن است شکل دیگری از همان مناسبات، با چهرههای تازه، زبان دیپلماتیک، لباس مدرن و شعارهای دموکراتیک بازگردد.
این همان چیزی است که میتوان آن را، بهعنوان یک فرضیه سیاسی، «بُن دوم» نامید.
بُن اول در سال ۲۰۰۱ با وعده ساختن یک نظام جدید آغاز شد. اما حاصل آن، علیرغم حضور گسترده نیروها و نخبگان پارسیزبان در ساختار حکومت، تغییر بنیادین موضوع قدرت ایجاد نشد ـ این را عده یی از کارگزاران پارسی زبان دوران جمهوریت با خفت زیاد تکرار می کنند. سرانجام همان ساختار متمرکز و انحصاری پابرجا ماند و در سال ۲۰۲۱ با فروپاشی جمهوریت، طالبان بار دیگر بر سراسر جغرافیای نامنهاد افغانستان مسلط شدند.
اکنون پرسش این است:
اگر طالبان روزی کنار گذاشته شوند، چه چیزی تضمین میکند که ساختار قدرتی که طالبان را ممکن ساخت، همراه آنان کنار گذاشته شود؟
پاسخ روشن است ـ هیچ چیز!
حتی برعکس، نشانههایی وجود دارد که باید با دقت مطالعه شوند. بخشی از نیروهای سیاسی غیر افغان دوران جمهوریت، که پس از فروپاشی فرار کردند، هنوز خود را آدرس اصلی آینده سیاسی معرفی میکنند. بسیاری از آنان به جای ارایه یک طرح تازه برای آینده، همچنان از بازگشت به گذشته سخن میگویند. در برابر آنان نیز حلقههایی از سیاستمداران پشتون قرار دارند که، برخلاف پراکندگی و بیبرنامگی بخش بزرگی از نخبگان پارسیزبان، میکوشند از طریق نهاد سازی و حزب سازی ها برای سناریوهای مختلف آینده آماده باشند.
بنابراین مساله فقط این نیست که چه کسی طالبان را جایگزین میکند بلکه این است که چه نوع نظمی پس از طالبان ساخته خواهد شد.
اگر پاسخ این پرسش از پیش در اتاقهای مذاکره قدرتهای خارجی و میان نخبگان قدیمی تعیین شود، مردم بار دیگر فقط مصرفکننده تصمیمی خواهند بود که دیگران گرفتهاند.
خطر واقعی درست در همینجا است.
ممکن است طالبان در ظاهر کنار بروند، اما همان ساختار متمرکز، همان برتری قومی پشتونی، همان تعریف تحمیلی از هویت سیاسی و همان مرکزیت قدرت باقی خواهند ماند. در چنین صورتی، تغییر حکومت به معنای تغییر وضعیت مردم نخواهد بود.
ممکن است ریشها کوتاه و نکتاییها دوباره ظاهر شوند، ادبیات دموکراسی و حقوق بشر به میان آید، سفارتخانهها فعال و کنفرانسهای بینالمللی برگزار گردند؛ اما اگر اصل رابطه قدرت تغییر نکند، طالبان فقط تعویض می شوند، نه سلطهای پشتونی که گروه جدید قدیم نمایندگی میکنند.
از این منظر، مساله من با بخشی از نخبگان دوران جمهوریت نیز همین است. نقد من متوجه پیشینه قومی یا شخصی آنان نیست؛ پرسش اساسی من این است که طرح آنان برای آینده چیست؟
آیا میخواهند دوباره در همان ساختاری وارد شوند که یکبار فروپاشید؟
آیا مساله را باز هم در «سهم گرفتن» از قدرت میبینند؟
آیا میخواهند چند وزیر، معاون، والی و نماینده پارسیزبان در یک حکومت متمرکز داشته باشند و آن را پیروزی مردم ما بنامند؟
اگر پاسخ چنین باشد، این دیگر راه نجات نیست بلکه تکرار همان تجربه ناکام گذشته است بازیگران کهنه مسوول آن بودند.
پارسیزبانان باید از این چرخه عبور کنند.
ما نباید دوباره اجازه دهیم که این اقلیت نادان درباره آینده ما تصمیم بگیرند و سپس از ما بخواهند به تصمیم گرفتهشده گردن نهیم!
ما باید از همین اکنون با واقع بینی درباره آینده مردمان خویش بیاندیشیم! ـ برای من وقاع بینی:
ـ یعنی داشتن طرح فراگیر و روشن؛
ـ یعنی داشتن بدیل نجات بخش.
واقعبینی یعنی دانستن اینکه اگر طالبان رفتند، چه نظمی باید جای آنان را بگیرد؛ اگر جمهوریت گذشته بازگشت، چه چیزی باید در آن تغییر کند؛ و اگر قدرتهای خارجی برای ما نسخهای آماده کردند، پاسخ ما چه باید باشد.
نسل جدید پارسیزبان نباید میان دو انتخاب محدود شود:
طالبان یا جمهوریت گذشته.
این دو، تنها گزینههای ممکن نیستند.
گزینه سوم نیز وجود دارد و آن عبارت از حق تعیین سرنوشت مردم ما می باشد.
این حق به معنای اعلام یک حکومت از پیش ساختهشده، تعیین مرزها از روی احساسات، یا جایگزین کردن یک سلطه قومی با سلطه قومی دیگر نیست. معنای آن این است که مردم باید بتوانند درباره هویت سیاسی، ساختار قدرت، رابطه مناطق، شکل نظام سیاسی و آینده سرزمین خود، در یک روند آزاد و مبتنی بر رضایت عمومی از طریق قرارداد اجتماعی و همه پرسی همگانی تصمیم بگیرند.
به همین دلیل است که جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسیزبانان باید پیش از هر معاملهای، مردم مان را همچو یک طرف واقعی معادله سیاسی از خطر های آینده که از جانب معامله گران تباری ممکن صورت بگیرد، از هم اکنون باید آگاه سازد.
با صراحت گفت تا زمانی که آدرس سیاسی پارسیزبانان را چند چهره معامله گر الیگارشیک قدیمی در خارج یا داخل تعیین کنند، بحث حق تعیین آنها حراج خواهد شد!
تا زمانی که نیروی اجتماعی سازمانیافتهای وجود نداشته باشد، قدرتهای بیرونی با کسانی معامله خواهند کرد که برایشان شناختهشدهاند.
تا زمانی که ما برنامه نداشته باشیم، دیگران برنامه خود را بر ما تحمیل خواهند کرد.
و تا زمانی که خواست سیاسی خود را روشن نکنیم، هر توافقی میتواند به نام «صلح»، «ثبات»، «حکومت فراگیر» و «مصلحت ملی» به خور مردم داده شود؛ حتی اگر در واقع همان مناسبات گذشته را بازتولید کند.
از اینرو، اکنون زمان دشمنی شخصی با این یا آن چهره یا رقابت با این یا آن نهاد نیست بلکه زمان عبور از سیاست چهرهها به سوی نگرش برنامه محور برای رهایی مردم ما است.
نسل تازه باید از خود بپرسد:
چه کسانی برای آینده برنامه ارایه داه اند؟
چه کسانی فقط گذشته را روایت میکنند؟
چه کسانی میخواهند تنها دوباره در ساختار قدرت پشتنی سهم بگیرند؟
چه کسانی حاضرند حق تصمیمگیری مردم را بر منافع شخصی و گروهی مقدم بدانند؟
و مهمتر از همه:
چه کسی قرار است درباره آینده پارسیزبانان تصمیم بگیرد؛ خود مردم یا معاملهگران سیاسی؟
این پرسش، پرسش مرکزی زمان ماست.
اگر امروز اندیشه حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان بسیاری را نگران کرده است، دلیلش آن است که این اندیشه بازی قدیمی را تغییر میدهد. در بازی قدیمی، مردم نیروی انسانی جنگ بودند، و معامله گران در عقب آنها مذاکرهکننده؛ مردم رأی میدادند، اما یک اقلیت طفیلی کیسه های شان را پُر می کردند؛ جوانان قربانی میشدند، اما به اصطلاح نخبگان روی استخوان های شهدا سهم برای شان جستجو می کردند.
باید به این گونه بازی کثیف برای همیشه پایان در حوزه پارسیان پایان داده شود.
ما نه طالبان دوم میخواهیم و نه جمهوریت دوم به همان معنای گذشته.
ما نمیخواهیم بار دیگر پارسیزبانان به عنوان نیرویی برای مشروعیت بخشیدن به یک ساختار از پیش طراحیشده استفاده شوند.
ما میخواهیم خود مردم به یک طرف مستقل معادله سیاسی تبدیل شوند.
این همان دیوار دفاعی واقعی است؛ نه دیواری از اسلحه، بلکه دیواری از آگاهی، سازمانیافتگی، استقلال سیاسی، اعتماد اجتماعی و یک خواست روشن پارادایمی.
نسل جوان باید بداند که ممکن است بزرگترین شکست آینده، شکست نظامی نباشد؛ بلکه شکست سیاسی در لحظهای باشد که دیگران آینده آنها را میسازند.
اگر چنین شود، طالبان ممکن است بروند، اما حل مساله باقی خواهد ماند.
اما اگر نسل جدید پیش از رسیدن آن روز، خود را سازمان دهد، برنامه داشته باشد و بر اصل حق تعیین سرنوشت ایستادگی کند، دیگر هیچ قدرت خارجی و هیچ معاملهگر داخلی نمیتواند به آسانی از نام و سرنوشت میلیونها پارسیزبان به عنوان کارت معامله استفاده کند.
بنابراین هشدار امروز من این نیست که «طالبان میمانند».
بلکه هشدار بزرگتر من این است که:
مبادا طالبان بروند و ما بار دیگر در یکشبه در همان نظام ولی با نام دیگری خود را بیابیم!
پاسخ به این خطر روشن است:
نه بازگشت به گذشته؛ نه تسلیم به حال؛ بلکه ساختن آینده به دست مردم ما!
حق تعیین سرنوشت، در چنین شرایطی، یک شعار نیست بلکه خط دفاعی پارسیزبانان در برابر هر معاملهای است که بخواهند بدون رضایت آنان درباره آیندهشان تصمیم بگیرند.
ف.ن.بهرمان