| گذشته را نه فراموش کنیم و نه اسیر آن بمانیم، درد ها را بشناسیم، مسوولیت ها را بپذیریم، اما آینده را گروگان زخم های گذشته نکنیم | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۱:۳۰ ۱۴۰۵/۷/۱۸ | کد خبر: 201054 | منبع: |
پرینت
|
|
در افغانستان، سال ها جنگ، تبعیض، بی عدالتی و محرومیت، زخم های عمیقی بر روان جامعه گذاشته است. مشکل از جایی جدی تر می شود که هر گروه فقط رنج خودش را ببیند و درد دیگری را نادیده بگیرد، هر کس خود را قربانی مطلق بداند و طرف مقابل را مسئول همه بدبختی ها. در چنین وضعی، تاریخ به جای اینکه چراغ راه آینده باشد، به ذخیره ای برای کینه، انتقام و دشمنی تبدیل می شود. گذشته دیگر فقط گذشته نیست، هر بار که بحران تازه ای پیش می آید، زخم های قدیمی دوباره باز می شوند و انسان امروز، گاهی با چشم دیروز به انسان امروز نگاه می کند.
هیچ قومی ذاتن برتر یا پست تر نیست و هیچ انسانی را نمی توان تنها بر اساس قوم، زبان و تبارش قضاوت کرد. نسل امروز مسئول همه کار های نسل های گذشته نیست، اما این هم به معنای انکار رنج های تاریخی هیچ گروهی نیست. عدالت یعنی هم درد های گذشته را ببینیم، و هم اجازه ندهیم آن درد ها بهانه ای برای ستم تازه شوند.
خطر واقعی زمانی آغاز می شود، که نفرت عادی شود. آن وقت انسان دیگر به عنوان یک انسان دیده نمی شود، بلکه پشت برچسب قومی، زبانی، مذهبی یا سیاسی اش گم می شود. دیگر مهم نیست این فرد چه شخصیتی دارد و چگونه فکر می کند، کافی است متعلق به گروه "دیگری" باشد. اینجاست که تعصب جای عقل را می گیرد، توهین جای گفت و گو را و کلیشه جای شناخت انسان را.
چنین فضایی فقط جامعه را از درون متلاشی نمی کند، بلکه زمینه را برای سوءاستفاده رهبران و صاحبان قدرت نیز فراهم می سازد. جامعه ای که ترسیده، زخمی و گرفتار دشمن سازی شده باشد، آسان تر به دنبال کسی می گردد که بگوید "من دشمن شما را می شناسم و فقط من می توانم از شما دفاع کنم." اینجاست که زخم های هویتی می توانند به ابزار قدرت سیاسی تبدیل شوند.
افغانستان امروز نمونه روشن همین وضعیت است. در کنار سرکوب و محرومیت گسترده، به ویژه علیه زنان، اگر انرژی جامعه به جای مبارزه برای آزادی، عدالت و حقوق برابر، صرف جنگ های قومی و هویتی شود، در واقع بخشی بزرگی از توان خود را علیه خودش مصرف کرده است. هیچ جامعه ای با تحقیر و حذف بخشی از مردمش نجات پیدا نمی کند.
البته همدلی به معنای فراموش کردن جنایت ها، یا چشم پوشی از بی عدالتی نیست. صلح بدون حقیقت، عدالت و پذیرش مسئولیت، فقط سکوت موقتی است. اما در کنار عدالت، باید توان شنیدن درد دیگران را هم داشته باشیم، حتا وقتی روایت تاریخی آنان با روایت ما متفاوت است.
بلوغ یک جامعه شاید همین باشد که بتواند چند حقیقت را همزمان تحمل کند، اینکه ممکن است گروه ما در مقطعی قربانی ظلم بوده باشد و در مقطعی دیگر، برخی از افراد همان گروه به دیگران ظلم کرده باشند. ممکن است ما درد واقعی داشته باشیم، اما درد ما به تنهایی همه حقیقت نیست. پذیرفتن این پیچیدگی نشانه ضعف نیست، نشانه شجاعت فکری و اخلاقی است.
ما برای ساختن افغانستان بهتر، به هویتی نیاز داریم که در آن هیچ کس مجبور نباشد برای پذیرفته شدن، قوم، زبان، مذهب یا گذشته خود را انکار کند. شهروند بودن باید بر پایه کرامت انسانی، حقوق برابر و قانون باشد، نه بر اساس تبار و وابستگی گروهی.
شاید نخستین قدم برای بیرون شدن از این چرخه تلخ، این باشد که پیش از متهم کردن یکدیگر، به ترس ها، زخم ها و تجربه های هم گوش بدهیم. لازم نیست همه یکسان فکر کنیم، یک زبان داشته باشیم یا یک روایت تاریخی را بپذیریم. مهم این است که بتوانیم با وجود تفاوت ها، انسانیت یکدیگر را ببینیم.
افغانستان زمانی از این بن بست بیرون می شود، که گذشته را نه فراموش کنیم و نه اسیر آن بمانیم، درد ها را بشناسیم، مسوولیت ها را بپذیریم، اما آینده را گروگان زخم های گذشته نکنیم. ما قرار نیست همه یک هویت داشته باشیم، اما می توانیم یک قرارداد انسانی و شهروندی مشترک داشته باشیم، و آن اینکه هیچ قوم و زبانی صاحب انحصاری افغانستان نیست، و هیچ شهروندی نباید به خاطر هویت خود شهروند درجه دوم باشد.
شاید آینده افغانستان از همین جا آغاز شود، از لحظه ای که به جای پرسیدن اینکه "کدام قوم صاحب این سرزمین است؟" بپرسیم: "چگونه می توانیم این سرزمین را به خانه امن، آزاد و برابر همه شهروندانش تبدیل کنیم؟"
نوروز حمید