| حضور در حکومت نوعی گناه سیاسی و مشارکت در قدرت خلاف شأن و رسالت روشنفکری و روشنگری است؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۶:۰۴ ۱۴۰۵/۸/۱۴ | کد خبر: 201234 | منبع: |
پرینت
|
|
شماری از دوستان و عزیزانی که از نزدیک میشناسم و نیز کسانی که در فضای مجازی با آنان در ارتباط هستم، نگاه بدبینانه و گاه آمیخته با دشمنی و عداوت نسبت به قدرت، حکومت و مشارکت در حکومت دارند.
از نظر برخی از آنان، حضور در حکومت نوعی گناه سیاسی و مشارکت در قدرت خلاف شأن و رسالت روشنفکری و روشنگری است.
تعدادی از دوستان صریحاً به من گفتهاند: پیش از آنکه وارد حکومت شوید، به دیدگاهها و نوشتههای شما احترام میگذاشتیم و آنها را دنبال میکردیم؛ اما پس از ورودتان به حکومت، نگاه ما نسبت به شما تغییر کرد.
برخی نیز پرسیدهاند: چگونه ممکن است یک نویسنده، پژوهشگر و منتقد وارد حکومت شود؟
ریشههای چنین نگاهی به قدرت و حکومت، به گمان من، نیازمند بررسیهای گستردهتر تاریخی، جامعهشناختی، سیاسی و روانشناختی است. تجربهٔ طولانی استبداد، فساد و سوءاستفاده از قدرت در افغانستان بیتردید در شکلگیری این ذهنیت نقش داشته است. اما آیا میتوان از تجربهی حکومتهای فاسد و استبدادی به این نتیجه رسید که نفس مشارکت در حکومت امری ناپسند و غیراخلاقی است؟
از سوی دیگر، تجربهی شخصی من در دوران حضور در حکومت، تصویر متفاوتی از رابطهی جامعه با قدرت نشان میداد. بخش بزرگی از مراجعهکنندگان کسانی بودند که میخواستند در حکومت وظیفه بگیرند و برای دستیابی به یک منصب حکومتی از هیچ تلاش و واسطهای دریغ نمیکردند. اما در بیرون خلاف حکومت و ماموران حکومت صدا بلند میکردند.
این دو تجربه پرسشی جدیای را مطرح میکند: چرا در فرهنگ سیاسی ما، حکومت از یکسو موضوع بدبینی، نکوهش و حتی عداوت است و از سوی دیگر، دستیابی به موقعیتهای حکومتی یکی از مهمترین خواستهها و آرزوهای بسیاری از افراد؟
به باور من، بخشی از این تناقض به جایگاه بیش از اندازهٔ حکومت در ساختار سیاسی و اجتماعی افغانستان بازمیگردد. در کشوری که قدرت، منابع، امکانات و فرصتها تا حد زیادی در نهادهای حکومتی متمرکز اند، حضور در حکومت اغلب به معنای دسترسی به امکانات و فرصتها و بیرون ماندن از آن به معنای محرومیت از بسیاری از این ظرفیتها بوده است.
با این حال، مسالهٔ مهمتری نیز وجود دارد که کمتر به آن توجه میکنیم.
سیاست و مبارزهٔ سیاسی را نمیتوان از مسالهی قدرت جدا کرد. یکی از اهداف بنیادی فعالیت سیاسی، دستیابی به قدرت یا تأثیرگذاری بر مناسبات و ساختارهای قدرت است. بسیاری از آرمانهای سیاسی، از اصلاحات نهادی و تحقق عدالت گرفته تا تأمین حقوق شهروندی و برقراری مردمسالاری، بدون تأثیرگذاری بر قدرت سیاسی بهسختی تحقق مییابند.
اگر چنین است، چرا باید مشارکت در حکومت را فینفسه ناپسند بدانیم؟
آیا روشنفکر محکوم است که همواره بیرون از حکومت بماند و تنها نقش منتقد را ایفا کند؟ آیا نمیتواند با حفظ استقلال فکری و پایبندی به اصول خود، وارد ساختارهای حکومتی شود و برای تحقق همان آرمانهایی تلاش کند که پیشتر از آنها دفاع میکرد؟
البته میان مشارکت در یک حکومت مشروع و پاسخگو و همکاری با یک ساختار سرکوبگر و غیرپاسخگو تفاوت بنیادی وجود دارد. حضور در حکومت بهخودیخود فضیلت نیست؛ همانگونه که بیرون ماندن از حکومت نیز بهخودیخود نشانهٔ فضیلت، استقلال فکری یا برتری اخلاقی نیست.
به باور من، قدرت ذاتاً نه فضیلت است و نه رذیلت. آنچه اهمیت دارد، مشروعیت قدرت، چگونگی کسب و اعمال آن، اهدافی که در خدمت آن قرار میگیرد و میزان پاسخگویی صاحبان قدرت است.
از همین منظر، به نظرم باید میان نقد قدرت و دشمنی با اصل قدرت تفاوت گذاشت؛ همانگونه که باید میان نقد عملکرد یک فرد در حکومت و محکوم کردن او صرفاً به دلیل حضور در حکومت تمایز قایل شد.
تجربهٔ حضور در حکومت همچنین به من آموخت که میان نقد و تحلیل مسایل از بیرون و مواجههی عملی با پیچیدگیهای تصمیمگیری، محدودیتهای نهادی و مسوولیت اجرای سیاستها تفاوت وجود دارد. کسانی که تجربهی کار در ساختارهای حکومتی را دارند، از برخی واقعیتها و دشواریهای عملی شناخت متفاوت و عمیقتری دارند.
فکر میکنم زمان آن رسیده است که در فرهنگ سیاسی خود در رابطه با قدرت و مشارکت در حکومت بازاندیشی و تجدید نظر کنیم.
دکتر مجیب رحمان رحیمی