ایران؛ ژرفای تمدن و محدودیت قدرت
ایران نه صرفاً حکومت آن است، نه فقط مردم آن، نه تنها قدرت نظامی آن و نه صرفاً میراث تاریخی‌اش. ایران مجموعه‌ای از این واقعیت‌ها و روابط پیچیده میان آن‌ها است 
تاریخ انتشار:   ۱۲:۰۷    ۱۴۰۵/۸/۱۵ کد خبر: 201241 منبع: پرینت

روابط بین‌الملل، برخلاف تصور رایج، صرفاً بر پایه واقعیت‌های عینی، موازنه قدرت و محاسبات مادی شکل نمی‌گیرد؛ بلکه بخش مهمی از آن در قلمرو ادراک، تفسیر و شناخت متقابل بازیگران جریان دارد. در عرصه سیاست جهانی، آنچه یک کشور هست، همیشه به همان اندازه تعیین‌کننده نیست که دیگران آن را چگونه می‌شناسند و درباره آن چگونه داوری می‌کنند.

بسیاری از بحران‌ها، تقابل‌ها و حتی جنگ‌ها، نه صرفاً از تعارض منافع، بلکه از سوءبرداشت‌ها، شناخت‌های ناقص و محاسبات نادرستی سرچشمه می‌گیرند که بر مبنای تصویری ساده‌شده از طرف مقابل شکل گرفته‌اند. قدرت‌ها گاه نه به دلیل فقدان ابزار و امکانات، بلکه به سبب نادرستی شناخت خود از واقعیت‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی طرف مقابل، در دستیابی به اهدافشان ناکام می‌مانند.

تحولات اخیر در مناسبات آمریکا، اسراییل و ایران، بار دیگر اهمیت این مساله را آشکار کرده است.
حمله نظامی آمریکا و اسراییل به ایران در سال ۲۰۲۶ را نمی‌توان صرفاً یک رویارویی نظامی متعارف دانست. اهداف اعلام‌شده و اظهارات رهبران این دو کشور نشان می‌داد که مساله فراتر از تخریب تأسیسات نظامی و هسته‌ای است. تضعیف ساختار قدرت، از میان بردن ظرفیت دفاعی، تغییر موازنه سیاسی و حتی فراهم کردن زمینه دگرگونی نظام سیاسی ایران، در افق محاسبات آنان قرار داشت.

اما پرسش بنیادین این است: ترامپ و نتانیاهو ایران را چگونه شناخته بودند؟ چه تصویری از جامعه، فرهنگ، تاریخ، اعتقادات و ظرفیت‌های معنوی آن در ذهن داشتند؟ آیا تصور می‌کردند با برتری نظامی، حذف فرماندهان، تخریب زیرساخت‌ها و وارد کردن فشار گسترده، می‌توانند اراده سیاسی و مسیر تاریخی یک جامعه را مطابق خواست خود تغییر دهند؟
شاید یکی از مهم‌ترین خطاهای محاسباتی آنان، تقلیل ایران به یک ساختار سیاسی و نظامی و نادیده گرفتن عمق تمدنی و جهان معنایی آن بوده باشد.

ایران؛ فراتر از یک واحد سیاسی؛
ایران را نمی‌توان صرفاً با شناخت حکومت، ساختار سیاسی، توان نظامی یا شاخص‌های اقتصادی‌اش فهمید. ایران یک پدیده تاریخی ـ تمدنی است که هویت آن در طول قرن‌ها، از تعامل فرهنگ‌ها، تجربه‌های تاریخی، نظام‌های فکری، سنت‌های دینی و اندیشه‌های فلسفی شکل گرفته است.
اما پیچیدگی ایران صرفاً به قدمت تاریخی یا تنوع فرهنگی آن بازنمی‌گردد؛ بلکه ریشه عمیق‌تر آن را باید در انباشت تجربه‌های تمدنی و استمرار جهان‌بینی‌هایی جستجو کرد که به زندگی، هستی، انسان، مرگ، عدالت، قدرت و آینده معنا بخشیده‌اند.

ایران تنها یک جغرافیای سیاسی نیست؛ بلکه دارای نوعی جغرافیای ذهنی، فرهنگی و معنوی است که شناخت آن بدون ورود به لایه‌های عمیق تاریخ اندیشه و تجربه زیسته ایرانیان امکان‌پذیر نیست.
در این جهان معنایی، مفاهیمی چون گیتی و مینو، ظاهر و باطن، عالم محسوس و عالم مثال، عقل و شهود، دنیا و آخرت، عدالت و حقیقت، امامت و ولایت، عصمت پیامبران و امامان، شهادت و انتظار، صرفاً اصطلاحاتی فلسفی یا مذهبی نیستند؛ بلکه هر یک بخشی از نظامی گسترده از معانی و ارزش‌ها را شکل می‌دهند.

این مفاهیم در طول تاریخ، در تعامل با سنت‌های ایرانی پیش از اسلام، حکمت اسلامی، فلسفه، عرفان و کلام شیعی تحول یافته‌اند و در صورت‌های گوناگون، بر فرهنگ و ذهنیت بخش‌هایی از جامعه ایران تأثیر گذاشته‌اند.
برای مثال، در جهان‌بینی‌های سنتی ایرانی، تمایز گیتی و مینو به دو ساحت مادی و معنوی هستی اشاره دارد. در حکمت اشراق سهروردی، عالم مثال مرتبه‌ای از واقعیت است که شناخت هستی را از محدوده محسوسات فراتر می‌برد. در اندیشه امامیه نیز امامت و عصمت، مفاهیمی مرتبط با هدایت الهی، حجیت معرفتی و مرجعیت معنوی‌اند.

در فرهنگ شیعی، عاشورا و شهادت نیز صرفاً وقایعی تاریخی نیستند؛ بلکه در یک نظام اعتقادی و اخلاقی، با حقیقت‌طلبی، عدالت‌خواهی، وفاداری و مسوولیت در برابر حق پیوند خورده‌اند.
همچنین مفاهیمی چون ولایت ائمه و ولایت فقیه، با وجود ارتباط نظری و تاریخی، از نظر مبانی کلامی، فقهی و سیاسی یکسان نیستند و فهم نسبت میان آن‌ها مستلزم شناخت دقیق سنت فکری شیعه و تحولات تاریخی آن است.
این‌ها تنها نمونه‌هایی از یک جهان معنایی گسترده‌اند که بدون شناخت مبانی و منطق درونی آن، فهم بخش مهمی از فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران دشوار خواهد بود.

منطق درونی فرهنگ و معنویت ایرانی؛
یکی از ویژگی‌های مهم تمدن ایرانی، توانایی جذب، بازتفسیر و بازآفرینی عناصر فکری و فرهنگی تمدن‌های دیگر است.
ایران در طول تاریخ نه در انزوای کامل زیسته و نه در مواجهه با فرهنگ‌های بیرونی، همواره هویت خود را از دست داده است. بلکه بارها عناصر وارداتی را در دستگاه معنایی و فرهنگی خود بازتعریف کرده و از تعامل با آن‌ها صورت‌های تازه‌ای از حیات فکری و تمدنی پدید آورده است.

ورود اسلام به ایران نمونه برجسته‌ای از این فرایند تاریخی است. اسلام در ایران صرفاً یک دین پذیرفته‌شده باقی نماند؛ بلکه در تعامل با زبان، فرهنگ، فلسفه، عرفان و سنت‌های فکری ایرانی، به شکل‌گیری صورت‌های متمایزی از اندیشه و حیات دینی انجامید.
البته نباید این مجموعه را به یک هویت ثابت، یکپارچه و مورد توافق همه ایرانیان تقلیل داد. ایران همواره محل تعامل و تعارض جریان‌های فکری، مذهبی، فرهنگی و سیاسی مختلف بوده است.

بااین‌حال، وجود همین لایه‌های متراکم معنایی، شناخت ایران را به مساله‌ای فراتر از تحلیل‌های متعارف سیاسی تبدیل می‌کند.
تحلیلگری که با جهان‌بینی اشراقی، دستگاه معرفتی امامیه، معنای ولایت، جایگاه عاشورا و مفهوم شهادت در فرهنگ شیعی آشنایی ندارد، ممکن است رفتارهای سیاسی و اجتماعی ایران را مشاهده کند، اما در فهم برخی از انگیزه‌ها، حساسیت‌ها و واکنش‌های آن دچار خطا شود.
برای فهم یک تمدن، صرف مشاهده رفتارهای بیرونی کافی نیست؛ باید منطق درونی ارزش‌ها و باورهایی را شناخت که به آن رفتارها معنا می‌بخشند.

جامعه و حکومت؛ دو واقعیت مرتبط اما متمایز؛
یکی دیگر از خطاهای اساسی در تحلیل ایران، یکسان‌انگاری ملت و حکومت است.
جامعه ایران را نمی‌توان به ساختار سیاسی آن فروکاست و ساختار سیاسی را نیز نمی‌توان مستقل از بستر تاریخی و اجتماعی آن بررسی کرد.
در ایران معاصر، سنت و تجدد، دینداری و عرفی‌گرایی، ملی‌گرایی و جهان‌گرایی، استقلال‌طلبی و توسعه‌خواهی و مطالبات نسل‌های مختلف در کنار یکدیگر حضور دارند؛ گاه هم‌افزا و گاه متعارض.
ازاین‌رو، مخالفت بخشی از مردم با سیاست‌های حکومت، لزوماً به معنای پذیرش مداخله خارجی یا همراهی با حمله نظامی نیست. همان‌گونه که حمایت از استقلال و تمامیت سرزمینی نیز الزاماً به معنای تأیید همه سیاست‌های داخلی حکومت نخواهد بود.
این تمایز برای فهم واکنش جامعه ایران به جنگ اهمیت اساسی دارد.

ممکن است فردی منتقد جدی حکومت باشد، اما در برابر حمله خارجی، دفاع از سرزمین و استقلال کشور را مساله‌ای مستقل از اختلافات سیاسی داخلی بداند.
قدرت‌های خارجی اگر این دو سطح را یکی بگیرند، ممکن است نارضایتی اجتماعی را با آمادگی جامعه برای پذیرش مداخله خارجی اشتباه بگیرند.
چنین خطایی می‌تواند به یکی از مهم‌ترین اشتباهات راهبردی در مواجهه با ایران تبدیل شود.

از برتری نظامی تا محدودیت پیروزی راهبردی؛
در جنگ اخیر، آمریکا و اسراییل توانستند خسارات سنگینی به ساختار نظامی ایران وارد کنند. این واقعیت را نباید انکار کرد یا با ملاحظات سیاسی کم‌رنگ ساخت.
اما در تحلیل جنگ باید میان موفقیت عملیاتی، برتری نظامی و تحقق اهداف سیاسی تفاوت قایل شد.
یک عملیات ممکن است از نظر نظامی موفق باشد، اما به اهداف سیاسی موردنظر نرسد. تخریب تأسیسات، حذف فرماندهان و وارد کردن خسارت به زیرساخت‌ها، لزوماً به معنای فروپاشی ساختار سیاسی یا تسلیم یک کشور نیست.

قدرت نظامی توانایی وارد کردن ضربه است؛ اما قدرت راهبردی، توانایی تبدیل آن ضربه به نتیجه سیاسی مطلوب است. این دو الزاماً یکسان نیستند.
به نظر می‌رسد یکی از فرض‌های مهم در محاسبات اولیه واشنگتن و تل‌آویو این بود که ضربه‌ای سریع و گسترده می‌تواند ساختار تصمیم‌گیری ایران را مختل کند و زمینه تسلیم یا فروپاشی سیاسی را فراهم آورد.
اما یک جامعه تاریخی را نمی‌توان صرفاً به ساختار فرماندهی، تأسیسات نظامی و نهادهای سیاسی آن تقلیل داد.
هویت تاریخی، حافظه جمعی، باورهای دینی، شبکه‌های اجتماعی و تصورات مربوط به استقلال و عدالت، همگی در شکل‌گیری واکنش‌های جامعه نقش دارند.
البته این عوامل به معنای شکست‌ناپذیری ایران نیستند. ایران نیز دارای آسیب‌پذیری‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی است و میراث تمدنی به‌تنهایی نمی‌تواند جایگزین کارآمدی نهادی، انسجام اجتماعی و قدرت اقتصادی شود.
اما نادیده گرفتن این عوامل، به همان اندازه که بزرگ‌نمایی آن‌ها خطاست، می‌تواند به محاسبات نادرست منجر شود.

وقتی هزینه جنگ به سیاست داخلی بازمی‌گردد.
تصمیم ترامپ و نتانیاهو برای ورود به جنگ را باید در کنار شرایط سیاسی داخلی آنان نیز بررسی کرد.
ترامپ با وعده اولویت دادن به مسایل داخلی آمریکا و پرهیز از درگیری‌های فرسایشی وارد عرصه قدرت شده بود. بنابراین، جنگی که قرار بود سریع و قاطع باشد، می‌توانست در محاسبات سیاسی او به نمایش قدرت و اثبات توان رهبری تبدیل شود.
نتانیاهو نیز در شرایطی از بحران‌های امنیتی و سیاسی داخلی، تقابل با ایران را در مرکز سیاست امنیتی خود قرار داده بود.
بااین‌حال، جنگ تابع خواسته‌های انتخاباتی رهبران نیست. هزینه‌های اقتصادی، پیامدهای منطقه‌ای، فشار افکار عمومی و دشواری دستیابی به اهداف سیاسی می‌توانند معادلات اولیه را تغییر دهند.

نتایج انتخابات اکتبر اسراییل و انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر آمریکا، بُعد تازه‌ای به این مساله بخشیدند. ایتلاف نتانیاهو اکثریت پارلمانی خود را از دست داد و جمهوری‌خواهان در انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا با شکست مواجه شدند. ترامپ نیز نقش جنگ ایران را در شکست انتخاباتی حزب خود پذیرفت.
البته نمی‌توان تمام این تحولات را صرفاً به جنگ ایران نسبت داد؛ مسایل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دیگری نیز در این نتایج مؤثر بوده‌اند.
اما نکته قابل تأمل این است که جنگی که می‌توانست در محاسبات اولیه به تقویت موقعیت سیاسی رهبران آغازکننده آن منجر شود، خود به یکی از عوامل هزینه‌ساز برای آنان تبدیل شد.
در اینجا با یک تناقض راهبردی روبه‌رو هستیم: برتری نظامی لزوماً به دستاورد سیاسی پایدار منجر نمی‌شود و گاهی هزینه‌های یک تقابل خارجی، به عرصه سیاست داخلی بازمی‌گردد.

دشواری شناخت؛ مساله اصلی در مواجهه با ایران؛
ایران نه صرفاً حکومت آن است، نه فقط مردم آن، نه تنها قدرت نظامی آن و نه صرفاً میراث تاریخی‌اش. ایران مجموعه‌ای از این واقعیت‌ها و روابط پیچیده میان آن‌ها است.
برای شناخت ایران باید هم‌زمان تاریخ، فرهنگ، فلسفه، دین، عرفان، جامعه، اقتصاد، جغرافیا و ساختار سیاسی آن را مطالعه کرد.
باید دانست که مفاهیمی مانند استقلال، عدالت، شهادت، ولایت، انتظار و مقاومت در سنت‌های فکری مختلف چه معنایی دارند، چگونه شکل گرفته‌اند، چگونه تحول یافته‌اند و چگونه در عرصه سیاست و زندگی اجتماعی بازتفسیر می‌شوند.
البته برای فهم یک سنت اعتقادی، داشتن ایمان به آن الزاماً شرط نیست؛ اما آشنایی عمیق با زبان، مبانی، تجربه زیسته و دستگاه مفهومی آن ضرورت دارد. پژوهشگر بیرونی نیز می‌تواند به شناخت عمیقی برسد، هرچند تجربه زیسته ایمانی ممکن است ابعادی از معنای آن را برای او همچنان دور از دسترس نگه دارد.
بنابراین، شناخت ایران تنها با گردآوری اطلاعات درباره آن حاصل نمی‌شود؛ بلکه نیازمند فهم منطق تاریخی و معنایی آن است.

سخن پایانی:
قدرت‌های بزرگ ممکن است بتوانند تأسیسات یک کشور را ویران کنند، فرماندهان آن را از میان بردارند و بخش‌هایی از ظرفیت نظامی آن را نابود سازند؛ اما از این توانایی نمی‌توان نتیجه گرفت که قادرند اراده سیاسی، هویت تاریخی و مسیر آینده یک جامعه را نیز مطابق خواست خود شکل دهند.
میان توانایی تخریب و توانایی ساختن نظم سیاسی مطلوب، فاصله‌ای عمیق وجود دارد.
شاید یکی از خطاهای بزرگ راهبردی در مواجهه با ایران، همین تصور باشد که می‌توان یک جامعه تاریخی و تمدنی را با منطق ساده برتری نظامی و فشار سیاسی به نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده رساند.

پیچیدگی ایران در ژرفای تاریخ، فرهنگ، تجارب تمدنی و جهان‌بینی‌های معنوی آن ریشه دارد؛ در لایه‌هایی از معنا که طی قرن‌ها شکل گرفته‌اند و در حافظه، باورها، ارزش‌ها و رفتارهای بخش‌هایی از جامعه استمرار یافته‌اند.
این پیچیدگی نه به معنای مصونیت از شکست است و نه دلیلی بر برتری مطلق؛ بلکه نشان می‌دهد که شناخت و مواجهه با چنین جامعه‌ای، به رویکردی بسیار عمیق‌تر از محاسبات متعارف قدرت نیاز دارد.

ایران را باید پیش از هرگونه داوری یا مواجهه، شناخت؛ نه آن‌گونه که حکومتش معرفی می‌کند، نه آن‌گونه که مخالفانش توصیف می‌کنند و نه آن‌گونه که قدرت‌های خارجی مایل‌اند ببینند؛ بلکه آن‌گونه که در واقعیت تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و معنوی خود وجود دارد.
زیرا در سیاست بین‌الملل، گاهی بزرگ‌ترین خطای یک قدرت، کمبود ابزار و امکانات نیست؛ بلکه ناتوانی در فهم جهانی است که قصد تغییر آن را دارد.
و شاید بتوان تمام این بحث را در یک گزاره خلاصه کرد:
شکست دادن یک قدرت سیاسی با شکست دادن یک ملت یکسان نیست؛ شکست یک ملت نیز الزاماً به معنای زوال یک تمدن نیست. قدرت نظامی می‌تواند سرزمین‌ها را ویران کند، اما نمی‌تواند به‌تنهایی حافظه تاریخی، جهان معنایی و ظرفیت بازآفرینی یک تمدن را از میان ببرد.

ضیا صدر


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
ایران تمدن
محدودیت قدرت
نظرات بینندگان:

ایمیل:
لطفا فارسی تایپ کنید. نوشتن آدرس ایمیل الزامی نیست
میتوانید نام و محل سکونت را همراه نظرتان برای چاپ ارسال نمایید
از نشر نظرات نفاق افکنی و توهین آمیز معذوریم
مطالب خود را برای نشر به ایمیل afghanpaper@gmail.com ارسال فرمایید.
پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است